بستن

شهید احمد بلندی( ربانی)

از آنجايي كه وظيفه ي هر انسان است كه وصيت نامه را بنويسد و من يك وصيت نامه راجع به بدهكاري ها و نماز و روزه نوشته ام.
پدر و مادر، شما بر گردن من بسيار حق داريد و من از خدا طلب آمرزش مي خواهم كه نتوانستم حق شما را ادا كنم و همچنين محمّد، محمود، رضا و آنها هم بر گردنم حق دارند. چون من برادر خوبي براي آنها و پسر خوبي براي شما نبودم و اميدوارم در صورت درخواست خدا و شهيد شدن من همگي شما مرا حلال كنيد.
پدرجان، دكّان سهم خودم برداريد چه شما و چه محمّد، زياد خشك حساب نكنيد و چيزهاي ديگر هم كه دارم براي خودتان باشد و استفاده كنيد و هر كار ديگري هم بخواهيد بكنيد، يا بفروشيد مسأله اي نيست و هر چه خرجم شد از روي دكّان برداريد چون وقتي من داشته باشم وظيفه ي خودم است بدهم و هر چه زياد آمد از دكّان ساندويچي، به جبهه يا گردان فجر بدهيد و از شهادت من هم هيچ ناراحت نباشيد و خدا ما را هر چند كه بنده ي خوبي براي او نبوديم قبولمان كرد.
نه آن جوري گريه كـنيد كه دشمن از گـريه شما سوء استفاده كند و نه آن جوري كه بغض شما را بگيرد. دعا براي پيروزي انقلاب و طول عمر امام يادتان نرود.
والسلام
احمد بلندي

زندگی نامه :

او را «احمد» ناميدند تا جبين بر خاك سايد و احد را ستايشگر باشد و در آن حال زمزمه كند «الهي و رَبي مَن لي غَيرُك».
روزها و سالها سپري گرديد و با لطف خدا و محبّت پدر و مادر بزرگ گشت و هر روز بيشتر از قبل با احكام اسلام آشنا مي‌شد.
در اوايل انقلاب در تظاهرات و جلسات مذهبي شركت مي‌كرد و يافته‌هاي خود را عليه دشمنان اسلام به كار مي‌برد. وقتي به سن هجده سالگي رسيد خود را براي انجام خدمت وظيفه آماده كرد و سرباز امام زمان(عج) گرديد. وارد سپاه پاسداران شد و قامت رعناي او با لباس مقدس سربازي رنگ خدايي به خود گرفت. او كه جام وجودش از عشق محبوب لبريز شده بود حضور در جبهه را بهترين بهانه دانست تا راهي ديار دوست گردد.
«احمد» در دل، دنياي ديگري داشت و خلوت دل را با هيچ چيز معامله نمي‌كرد. روي خاكهاي جبهه، او بود و چشم‌هاي منتظر، گرچه دلي غمگين از فراق دوستان شهيدش داشت اما خنده‌هايش چون پرده‌اي درد او را پوشانده بود و غمش را كتمان مي‌كرد.

وقتي به مدت پانزده روز به مرخصي آمد، عمليات شروع شد و او بيقرارتر از پيش، كوله بار سفر را بست و بيشتر از چهار روز نتوانست صبر كند، چون عاشقي پريشان خود را به جبهه رسانيد.
«عمليات بدر» شروع شده بود و او تا جان در بدن داشت مقاومت نمود و از خود حماسه‌ها به جا گذاشت. او كه نوزده بهار از زندگي‌اش گذشته بود هرگز دل به پاييز نسپرد و تا آخرين قطره‌ي خون، چشم در راه بهار ماند تا اينكه به وصال جانان رسيد.
گرچه ده سال دور از وطن بود اما عزيزانش همچنان منتظر ماندند تا اينكه پس از سالها دوري و مهجوري در سال1373 به ديارش بازگشت و به انتظار خاتمه داد.

پاسخ دهید

ادرس ایمیل شما کاربر گرامی منتشر نخواهد شد.قسمت های ضروری و مورد نیاز علامت گذاری شده اند *

شانزده − 6 =

متا سفانه قابل کپی نیست!