بستن

شهیدصمد خسروی حقیقی

صمد خسروی حقیقی

اطلاعات شهید

نام پدر : قاسم
تاریخ تولد : ۱۳۴۶
تاریخ شهادت : ۶۵/۱۰/۲۹
محل شهادت :شلمچه
تحصیلات :چهارم دبیرستان
شغل : محصّل

وصیت نامه شهیدعزیز صمد خسروی حقیقی

 
  «وَ لا تَحْسَبَنَّ اْلَذِینَ قُتِلُواْ فِی سَبِیلِ اْللَّهِ اَمْواتَاً بَلْ اَحْیاءٌ عِندَ رَبِّهِمْ یُرزَقُونَ.»
دل بر این جهان مبند که این بی وفا عروس
با هیـچ کـس شـبی بـه محبـّت سحر نکرد
روزی کـه تـو آمـدی بـه دنـیـا عـریــان
جمعی به تو خندان و تـو بـودی گـریـان
کـاری بکـن ای دوسـت بـه وقـت رفـتـن
جمعی به تو گـریـان و تـو باشی خندان
به نام خدا
به نام خدایی که نه از کسی زاده و نه کسی او را می زاید. به نام خدایی که انسان را آفرید و از قفس رحم آزاد کرده و به نام خدای شهیدان و به نام خدایی که انسان آزاده را از این قفس دنیای تنگ آزاد کرد و او را به تور خود می برد. به نام آن‌کس که گفت عبد من باشید و نه هیچ کس و با سلام به یگانه منجی عالم بشریت آقا امام زمان(عج) و آن نایب برحقّش حضرت امام خمینی، آن استوره‌ی مقاومت که مانند جدّش می فرماید: ما نباید زیر ستم شرق و غرب باشیم و بگذاریم دین و ایمان ما را از بین ما ببرند و باید بندگی یک نفر را بکنیم، که او فقط رب العالمین است و بس.
با سلام به خانواده‌ی محترم شهدا، مجروحین، معلولین و با سلام به پدر و مادرم که ما را آنچنان تربیـت کردند که بتوانیم راه حسین و راه یزید را از هم تشخیص بدهیم. اگرچه من سعادت آن را ندارم که شهید شوم ولی اگر شهید شدم یک پیام دارم که تمام پیام ها در آن خلاصه می شود:
«اطیعوالله واطیعوالرسول واولی الامرمنکم»
برادران و خواهران من امام را، امام را، امام را تنها نگذارید، جبهه‌ها را خالی نکنید هم جبهه‌ی جنگ با صدام و هم جبهه‌ی جنگ با منافقین داخلی و یک پیام به خانواده‌ی شهدا، شما خانواده‌های شهدا؛ مسؤولیت بیشتری در قبال خون شهیدان دارید؛ مبادا بگذارید کسی یا کسانی پیدا شوند و خون فرزندان و برادرانمان را پایمال کنند. مبادا سستی به خود راه بدهید که دشمنان از این امر خوشحال می شوند.
و یک پیام به مردم؛ برادران من امروز جبهه‌ها احتیاج به شما سلحشوران دارند، سلحشورانی که عاشقانه به دیدار حسین می روید، بگویید که ما گفته ایم لبیک یا خمینی، ای فرزند زهرا ما تو را یاری می دهیم، زیرا کـه یاری تو یاری حسین (ع) است و یک پیام به پدر و مادرم دارم که بعد از من باید مقاومت کرده و امام را تنها نگذارید، صبر کنید و در شهادت من گریه نکنید، باید به حال آنان گریه کنید که به جبهه نمی روند و بی‌تفاوت در جامعه می مانند و گاهی هم خواه آگاهانه و خواه غیر آگاهانه، کارشکنی می کنند.
اما برادرانی که در اداره‌ها کارمی کنید، برادران من شما قلمی که در دست دارید مرکب آن از خون شهیدان است، یک دقیقه کار نکردن مدیون آنان شوید که مشکل می شود از زیر بار مسؤولیت بیرون روید و یک پیام به برادران عضو پایگاه، چون قبلاً من خودم، اگر خدا قبول کند یک نفر عضو پایگاه بوده‌ام، برادران؛ مساجد را خالی نکنید که مسجد یک سنگر است. دعای توسل را برگزار کرده و برای من حقیر هم دعا کنید. ضمناًجنازه‌ی مرا در محل پایگاه گذاشته و حدود ده دقیقه بالای سر من حسین، حسین بگویید و مجلس ختم و چهلم و سالیون  ]سال[ من هم در پایگاه سیدالشهدا (ع) برگزار شود. امام را، امام را،تنها نگذارید.
خدایا خدایا تا انقلاب مهدی خمینی را نگهدار.
عمر امام مستدام باد. مقصد کربلا. والسلام
من الله التوفیق

«صمد» دومين كبوتر سپيد بال خانواده است كه چون برادرش «عباس»، قفس تنگ دنيا را شكست و به دنبال او به پرواز درآمد.
در خانواده‌اي كه سرشار بود از عشق اهل بيت(ع) چشم به جهان گشود. دوران كودكي «صمد» در آرامش و سكوت گذشت. چون به هفتمين سال زندگي رسيد، با چهره‌اي شاد و بشّاش پا به مدرسه نهاد و در كلاس درس حاضر گشت. وي فردي دلسوز و مهربان بود و چنانچه مشاهده مي‌كرد كه دوستانش در اشتباه هستند، آن‌ها را با خود به خانه مي‌آورد، از داستان‌هاي قرآن برايشان مي‌خواند و با دليل و منطق آنها را راهنمايي مي‌كرد. داراي اخلاقي خوب و حسنه بود. در فعّاليتهاي سياسي ـ اجتماعي شركت داشت؛ بخصوص در نماز جمعه و جماعت. بسيج را خانه‌ي خود مي‌دانست و بيشتر اوقات خود را در آنجا مي‌گذراند. اهل كتاب بود و به آثار شهيد دستغيب علاقه داشت.
«صمد» سرگرم تحصيل بود، كه برادرش ـ عباس ـ در پيكار با نامردان به شهادت رسيد. سراسر وجودش از شعله‌ي ايمان و اطاعت از امام زبانه مي‌كشيد. مصمّم گشت كه اسلحه‌ي به خاك افتاده برادر را به دوش گيرد. خود را به جبهه رسانيد و دل طوفان زده‌اش را به تلاطم امواج سپرد. مادرش مي‌گويد: «وقتي كه او به جبهه رفت، بسيار بي‌تاب شدم. پدرش را مجبور ساختم كه به جبهه برود و او را به خانه برگرداند. پس از سه روز كه صمد آمد ساكش را به گوشه‌اي انداخت و با ناراحتي رو به من كرد و گفت: چرا پدر را مجبور كردي؟ مگر نمي‌داني كه پير هست و توانايي ندارد؟ سپس كتاب گناهان كبيره را برداشت، برايم خواند و اشك ريخت. بعد از آن فهميدم كه ديگر صمد از آن ما نيست و لياقت شهادت دارد.»
پس از آن، هرگاه كه امتحان داشت به مرخصي مي‌آمد. آن‌قدر با جبهه مأنوس شده بود كه شهر برايش غريب بود. به خانواده‌ي شهدا سري مي‌زد و به گلزار شهدا نيز همچنين. بارها به جبهه اعزام شد و روزهاي مديدي چون دوستي باوفا، كنار جبهه ماند. شب هنگام، چون زمين در بستر عافيت به خواب مي‌رفت از براي نماز شب برمي‌خاست. او در انجام همه فرايض ديني كوشا بود به خصوص در خواندن قرآن.
در «عمليات كربلاي 4» دوستانش به شهادت رسيده بودند و او در فراق آنها بسيار اشك مي‌ريخت تا بالاخره خود نيز در «عمليات كربلاي 5» به جنگ دشمن رفت. سينه شب را دريد و بر ظلمت يورش برد. خنجر خصم را به جان خريد و دل لبريز از فراقش را با اولين صبح وصال پيوند زد.
پيكر «صمد» سالهاي زيادي، خزان غربت را به نظاره نشست تا اينكه پس از نُه سال، به شهر بازگشت

پاسخ دهید

ادرس ایمیل شما کاربر گرامی منتشر نخواهد شد.قسمت های ضروری و مورد نیاز علامت گذاری شده اند *

14 − یک =

متا سفانه قابل کپی نیست!