بستن

شهید مهدی مهدوی آزاد

وصیت نامه ی شهید مهدی مهدوی آزاد:
نام پدر:محمّدحسین
تاریخ تولد : ۱۳۴۱
تاریخ شهادت : ۲۵/۱۲/۶۳
محل شهادت :شرق دجله
تحصیلات :سوم راهنمایی
شغل : کارگر
وصیت نامه شهید عزیز مهدی مهدوی آزاد
خداوندا چه طور می شود اگر از راه لطف و
مرحمت نظری به بنده‌ی حقیر سراپا تقصیر خودت بکنی و فقط به اندازه‌ی ذره‌ای
از دریای بی ساحل عظمت به روزنه‌ی قلب سیاه من نوری از انوار خودت از راه
کرم و بخشش بتابانی و افتخار شناخت خودت را به من عطا فرمایی. بارالها،
هرچه تو به من نزدیک‌تر شدی، که البته از رگ گردنم به من نزدیک‌تر بوده و
هستی، لذا من از تو فاصله گرفتم و در نتیجه هواهای نفسانی بر من غلبه کرده و
از شناخت خود و در نتیجه شناخت رسول و اولی الامر تو بی بهره مانده و در
این بحر بی شرمی، نسبت به تو غوطه ور شدم. پس ای تنها آفریدگارمن، عاجزانه
درخواست می کنم که این پرده‌ی جسمانی را که حایلی بین من و تو است برداری و
جلوه‌ی حق و ذات پاک خویش را در آن موقع که دلم می شکند بر آن مرهم بنمایی
و چنان کنی که فقط اطمینان دل من از یاد تو باشد و بس، پروردگارا، اگر
جواب مرا ندهی و مرا از عشق به معرفت خودت و رسیدن به لقای خودت سیراب کنی،
آنگاه سر از کدامین بیابان به در آرم و روی به کدامین غیر کنم «نعوذ ابل
الله». پس به مقربان درگاهت قسمت می دهم که به من توبه قبل از مرگ عطا کنی
به حق محمد و آل محمد.
آفریدگارا، تویی که از راز دل‌ها با خبری و تویی که جان دادی و جان نیزمی
ستانی پس اگر بخواهی با بنده‌ات معامله کنی و خریداری جان بکنی اینقدر
آگاهی عطا فرما که طرف معامله تو با آگـاهی و معرفت به کردگـار ارض و سما
به دیـدار تو بشتابد و بس امان به طرف مقصد می رود.
خدایا، به من کمک کن که فقط برای رضای تو انجام وظیفه
بنمایم یعنی این‌که تمام وجودم فقط وقف باشد برای تو،خشم من برای رضای تو و
خشنودی و خوشحالی من برای رضای تو باشد. خدایا، اگر نصرت و یاری تو باشد
پس ما را چه باک از عدو و خدایا حالا که ما دین تو را یاری می کنیم تو هم
ما را یاری فرما. حجت را بر ما بفرست مهدیت را که چشم تمام شیعیان جهان در
انتظار اوست به کمک ما بفرست و ما را بر کفار پیروز و فایق بگردان.
خدایا، به حق خون ناحق ریخته‌ی حسین (ع) که با
شمشیر یزیدیان بر زمین سوزان کربلا ریخته شد و به ما درس شهادت و شهامت را
آموخت و به حق خون هزاران علی اکبر و قاسم و اصغر که بر شمشیر یزیدیان این
زمان است ما را یک لحظه به خودمان وامگذار و این نایب بر حق حضرت صاحب
الزمان(عج) پیرجماران، چشم ما، قلب تپیده‌ی امت، امید مستضعفان، رهبر تمامی شیعیان جهان را در پناه خودت محفوظ و نصرت اسلام را مقدر فرما.
مهدی مهدوی آزاد

يادنامه‌اي از شهيد عزيز مهدي مهدوي‌آزاد

نام پدر: محمّدحسين

محل و تاريخ تولد: استهبان ۱۳۴۱

سن: ۲۲ سال

تحصيلات: سوم راهنمايي

شغل: كارگر

وضعيت تأهل: مجرّد

ارگان اعزام كننده: بسيج

تاريخ اولين اعزام: ۹/۸/۶۰

دفعات اعزام: سه بارحضور در جبهه: ۱۴۳ روز

تاريخ شهادت: ۲۵/۱۲/۶۳محل دفن: استهبان ۱۳/۸/۷۴

آن وقت كه شهر به يمن قدوم مهدي صاحب الزمان(عج) غرق در شادي و سرور بود، نوزادي پا به عرصه‌ي وجود گذاشت كه به ميمنت اين روز فرخنده او را «مهدي» نام نهادند تا يكي از منتظران و عاشقان جمال زيبايش گردد.وي در خانه‌اي مذهبي و ازنظر مادی بي‌بضاعت رشد كرد و روزگار گذراند. او مظلومانه در زير فشارهاي زندگي سكوت كرد و خون دل خورد.از اخلاق نيكويي برخوردار بود و رفتارش تاثير مثبتي بر ديگران داشت. او كه چونسروي آزاده نگاهش به آسمان بود، با عشق زندگي كرد و هرگز از ياد خدا غافل نماند. نماز را اول وقت مي‌خواند و در نماز جمعه و جماعت حضور چشم گيري داشت.در نخستين روزهاي انقلاب، در تظاهرات شركت داشت و اعلاميه‌هاي حضرت امام را با دشواري به دست مي‌آورد و براي ديگران قرائت مي‌نمود.پس از اين پيروزي شكوهمند، در بسيج نام نوشت. ارادت خاصي به انقلاب اسلامي و سپاه پاسداران داشت. در اكثر برنامه‌هاي ورزشي اعّم از كوهنوردي، دوچرخه‌سواري، كشتي و شنا كه از طرف بسيج برگزار مي‌شد، شركتمي‌كرد.او كه از روحيه‌ي پهلواني برخوردار بود، بدنش را ورزيده كرد تا در آبهاي «هورالعظيم» چون كوهي استوار مقابل دشمن بايستد. جواني با انصاف بود و عادل و از كم‌كاري در محيط كار بيزار بود.با شروع جنگ تحميلي، مشتاقانه جهت دفاع راهي جبهه گشت. برادرش ـ‌ محمّدعلي ـ نيز عاشقانه دل بههواي آنجا سپرده بود. وي روزهاي زيادي در جبهه ماند. مخلصانه در تمام كارها پيشقدم بود. لباس رزمندگان را مي‌شست و كفشهاي آنان را واكس مي‌زد. حالي خوش با جبهه داشت. در اكثر مواقع روزه‌دار بود و لبهاي خشكيده‌اش، حكايت از صبر چندين ساله‌اش داشت. نماز شب، زيباترين مظهر عاشقي‌اش بود. هرگاه به مرخصي مي‌آمد به كار بنّايي مشغول مي‌شد تا كمكي به خانواده كرده باشد.آخرين بار با همه دوستان و آشنايان خداحافظي كرد و پا به جاده‌هاي سوزان جنوب نهاد و در «عمليات بدر» حضور يافت. برادرش ـ محمّدعلي ـ كه از رزمندگان «گردان فجر» بود به محض خبردار شدن از انجام عمليات در همان شب به او پيوست. هر دو با هم شولاي رزم بر تن كردند و بالهاي پرواز را گشودند. آنها كه چون يك روح در دو پيكر بودند، پس از مبارزاتي بي‌امان هر دو با هم، ره عرش در پيش گرفته، بر سرير عشق تكيه زدند و زيباترين عروس شهادت را در آغوش كشيدند.پس از گذشت يازده سال كه پيكر مطهرشان در ديار غربت بود در سال ۱۳۷۴ به شهر بازگشتند.

بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمَنِ الرَّحِيمِ

مِنَ الْمُؤْمِنِينَ رِجَالٌ صَدَقُوا مَا عَاهَدُوا اللَّهَ عَلَيْهِ فَمِنْهُمْ مَنْ قَضَى نَحْبَهُ وَمِنْهُمْ مَنْ يَنْتَظِرُ وَمَا بَدَّلُوا تَبْدِيلًا ﴿ قرآن کریم سوره احزابآیه 23﴾

گوشه ای از زندگی نامه شهید مهدی مهدوی آزاد:

سخن گفتن از شهید و شهادت کار ساده ای نیست و ما با این زبانِ الکنِ خود هرگز نمی توانیم حق مطلب را ادا کنیم چه شهادت این عزیزان خود کتابی بزرگ و راهگشای راهِ رهروان امام حسین علیه السّلام است.

ایثارِ خون، فداکاری و بذل جان از راه ایمان و جهاد در راه خدا، بریدن از زندگی بویژه درسنین جوانی و پیوستن به معنویاتِ الهی را نمی توان به تصویر کشید ویا بر صفحه های کاغذ نگاشت اما شهدا آن را با خون پاکشان به تصویر کشیده و بر صفحه های تاریخ اسلام و بشریت چنان می نگارند که هرگز اِمحاء شدنی نیست.

لذا اینکه شمه ای از خاطرات و مشی آن شهدای بزرگوار را یادآور می شویم، تنها چیزهایی است که با چشمِ سر از آن عزیزان سراغ داریم نه آنچه که در نهانِ آنها بوده که جُز خداوند تبارک وتعالی بر اسرارِ درونِ کسی آگاه نیست.

اما هرلحظه از زندگی شهیدان خاطرات است وبرای آنکه مقدمه ی این سرگذشت به درازا نکشد پس از مختصربیوگرافی، با درج چند مورد از خاطره های شهید مهدی مهدوی آزاد محفلمان را گل افشانی می کنیم:

شهید مهدی مهدوی آزاد در اول بهمن ماه سال 1341 در خانواده ای از نظر مادی کم بضاعت اما از نظر اسلامی ومعنوی در خور تحسین متولّد شد و پس از سپری نمودن دوران کودکی وارد
دبستان هفده شهریور شهرِ استهبان گرید و با گذراندن دوران دبستان، تحصیلات خود را تا کلاس اوّل نظری در مدرسه دهخدای همین شهر ادامه داد و دوره ی اول نظری را به پایان رساند.

در این زمان شهید پس از ترک تحصیلاتِ موقت برای مدتِ دو سال عازم سربازی در نظام جمهوری اسلامی گردید و در مدت سربازی همیشه آرزوی رفتن به خط مقدم جبهه را داشت که مسؤلین مربوطه بدلیل کمبود نیروهای فعالی همچون شهید مهدی با اعزام وی به جبهه موافقت نمی نمودند ولذا از این بابت همیشه گله مند بود؛ اما مدت سه ماه مانده به اتمامِ خدمتش توانست با اِسرار زیاد نظر مسؤلینِ خود را برای رفتن به جبهه جلب نموده وبرای اوّلین بار در طول سربازی به جبهه ی غرب کشور اعزام شود که پس از بازگشت از این مأموریت دوره ی خدمت سربازی اش نیز به پایان رسیده و پس از ترخیص به استهبان آمد.

از آنجا که یک مرحله جبهه رفتن روح پر تلاتم و بی انتهای وی را بر سر ذوق آورده بود بعد از ترخیص از خدمت سربازی بارِ دیگر و دیگربارها برای رفتن به جبهه همگام با لشکریان جُندُالله خود را مهیّا می نمود و عازم جبهه های نبرد حق برعلیهِ باطل می گردید و در نوبتهای متعدد به جبهه می رفت که گاهی نیز با برادرِ شهیدش محمدعلی هم رزم بودند.

شهید مهدی هرگاه که از سفر جبهه برمی گشت و چند روزی در میانِ خانواده بود بیکار نمی ماند و کاری را دست و پا می کرد و از آن جمله بعنوان کارگری ساده همدوشِ دیگر کارگران ساختمانی به سراغ کارِ بنّایی می رفت اما از آنجا که که روح خداجوی او در پوست نمی گنجید هیچگاه بیشتر از یک ماه تحمّل ماندن در پشتِ جبهه را نداشت و در اوّلین فرصتِ ممکن دوباره و یا با کاروانی دیگر از عاشقان خدا به جبهه می رفت.

شهید مهدی چنانچه از کسی یا موضوعی مختصر نگرانی یا ناراحتی پیدا می کرد آن را درونِ خود نگه می داشت و همیشه آرام و سر به زیر ولی با سکوتی پُرمعنا و معنویتی خاص سیر می نمود و قیافه ی معصومانه و ظاهر متین و آرامِ او گویای اندرونی پُر از راز و درد بود که هرگز بر زبان جاری نمی ساخت وفقط گهگاهی مختصری ازاین رازونیازهای خود را با زبانِ قلم و در دفترچه ی خاطراتِ خود می نگاشت.

شهید مهدی هیچگاه به فکر مال وثروت دنیا و تجمّلات آن نبود و زمانی که به جبهه می رفت حقیقتاً خدا را در نظر می گرفت و دفاع از اسلام و مسلمین را سرلوحه ی کار خود داشت؛ چنانچه در فرازی از دستنوشته هایش چنین می نگارد: از قول من به معاندان وسخن چینان برسانید و بگویید که من برای مالِ دنیا به جبهه نرفتم و هرکس که چنین منظوری داشته باشد از خانه بیرون نرفتنش بهتر است.

شهید از غیبت کردن، عیب جویی، کم کاری در برخی مسئولان بویژه حق النّاسها رنج می برد بطوری که با شخص یا اشخاصی که دارای چنان صفاتِ ناپسندی بودند از کارکردن با آنان بیزار و آنان را از این صفاتِ زشت برحذر می داشت و در غیر این صورت محیط ناسالم را ترک می کرد.

برخی اوقات در انبوهی از تفکرات و سکوتی عمیق فرو م رفت بطوری که مادرش را برآن می داشت تا با کنجکاوی علّتِ آنرا جویا شود که شهید از پاسخ دادن و یا درد دل کردن طفره می رفت و امتناع می نمود؛ همّ وغمهایش را جوانمردانه و در اندرون نگه می داشت و بر زبان نمی آورد.

مادر شهید مهدی می گوید:

مهدی هرگاه که از سفر جبهه برمی گشت و برای چند روزی درشهر خود و در میان خانواده بود مشاهده می کردیم که صبحگاهان هنگامی که برای نماز صبح بیدار می شدیم او تازه از کوهنوردی و راهپیمایی برگشته و به ما صبح به خیر می گفت وساعتی بعد از آن هم خود را برای رفتن به تمرین شنا و غوّاصی آماده می کرد که ما بعدازشهادتش فهمیدیم او خود را برای جنگیدن در اروند و حور وعملیاتِ پیروزمندِ بدر آماده می کرده است.

شهید مهدی و برادرش محمدعلی هیچگاه از اسرارِ جبهه و جنگ حتی کم اهمیّت ترین موضوع را با خانواده در میان نمی گذاشتند وما هم برای آنکه آنان به زحمت و رودربایستی نیفتند در این رابطه ازآنها پُرس و جویِ بی ربط و اندازه نمی کردیم.

هرچندکه بخواهیم از سرگذشت و خاطرات شهید بر صفحه ی کاغذ بنگاریم نخواهیم توانست حتی به اندازه ی یک فراز از وصیّت نامه ی او که سرشار از معنویات و شناخت عمیق وی از راهی که برگزیده است را به تفسیر بکشیم چنانچه در فرازی از وصیت نامه اش چنین می نگاردکه:

” ما باید جوابگوی آن ندایِ مظلومانه باشیم و به همه بفهمانیم ما اهل کوفه نیستیم امام تنها بماند”.

مادر شهید می گوید:

گاهی که شهید مهدی از سفر جبهه به مرخصی می آمد بعد از مقدمه چینی و صحبت کردن با وی به او پیشنهاد می کردم که مادرجان به فکرهمسری باش تا دامادیت را ببینم اما شهید با آرامشی خاص می گفت: مادرجان فعلاً شهیدانی که اسلحه شان بر زمین افتاده منتظرند که ما آن را برداریم؛ حالا بیایم زن بگیرم وآرام بگیرم؛ صبرکن تا دفعه ی دیگر در این مورد صحبت می کنیم وهربار نیزهمین…

پدر شهید می گوید:

آخرین باری که شهید مهدی به جبهه اعزام شده بود یک شب خواب دیدم که در حال حنابندانِ دست وپای کودکی هستم که بعد از عملیات پیروزمندِ بدر وخبر رسیدن شهادتِ فرزندانم مطّلع شدیم که این شهیدانِ عزیز با سایر شهدای گردان فجرِلشکر المهدی(عج) در شب حمله دست وپای خود را حنابندان کرده و یکدیگر را با نام شهید فلانی صدا می کرده اند.

شهید مهدی مهدوی آزاد در 25 اسفندماه 1363 در عملیات غرورآفرین بدر اسلحه ی بر زمین افتاده ی شهیدی را بر دوش گرفت تا پس از ادای دَینِ خود به اسلام و امام زمانش ندای حسین زمان خود را لبیک گفته و در کنار سایر هم رزمان وهم زمان با برادر شهیدش محمدعلی و دریک عملیات(بدر) به لقاءالله پیوستند… روحشان شاد و امید داریم که در روز قیامت خداوند تبارک وتعالی امام حسین علیه السّلام را شفیعِ آنها وآنان را شفیعان ما قرار دهد و نیز ادامه دهنده ی راه آنان باشیم و ما هم از درگاه خداوند تبارک وتعالی فیض عضمای شهادت را می طلبیم و از خداوند جلّ وَعلی پیروزی و سربلندی اسلام عزیز ونابودی کفّار و منافقین و ظهور حضرت بقیّه الله الاعظم را خواهانیم.

والسّلام

4 thoughts on “شهید مهدی مهدوی آزاد

  1. سلام چرا این شهید عزیز مهدی مهدوی آزاد شرح زیر عکس ندارد؟!

    1. سلام و عرض ادب ، به علت عدم دسترسی به اطلاعات این شهید عزیز لطفا اطلاعات لازم را ارسال بفرمایید تا بارگذاری شود .

      شماره واتساپ : 091771661161

  2. يادنامه‌اي از شهيد عزيز مهدي مهدوي‌آزاد
    نام پدر: محمّدحسين
    محل و تاريخ تولد: استهبان 1341

    سن: 22 سال
    تحصيلات: سوم راهنمايي

    شغل: كارگر
    وضعيت تأهل: مجرّد

    ارگان اعزام كننده: بسيج

    تاريخ اولين اعزام: 9/8/60

    دفعات اعزام: سه بار
    حضور در جبهه: 143 روز

    تاريخ شهادت: 25/12/63
    محل دفن: استهبان 13/8/74

    آن وقت كه شهر به يمن قدوم مهدي صاحب الزمان(عج) غرق در شادي و سرور بود، نوزادي پا به عرصه‌ي وجود گذاشت كه به ميمنت اين روز فرخنده او را «مهدي» نام نهادند تا يكي از منتظران و عاشقان جمال زيبايش گردد.

    وي در خانه‌اي مذهبي و ازنظر مادی بي‌بضاعت رشد كرد و روزگار گذراند. او مظلومانه در زير فشارهاي زندگي سكوت كرد و خون دل خورد.

    از اخلاق نيكويي برخوردار بود و رفتارش تاثير مثبتي بر ديگران داشت. او كه چونسروي آزاده نگاهش به آسمان بود، با عشق زندگي كرد و هرگز از ياد خدا غافل نماند. نماز را اول وقت مي‌خواند و در نماز جمعه و جماعت حضور چشم گيري داشت.

    در نخستين روزهاي انقلاب، در تظاهرات شركت داشت و اعلاميه‌هاي حضرت امام را با دشواري به دست مي‌آورد و براي ديگران قرائت مي‌نمود.

    پس از اين پيروزي شكوهمند، در بسيج نام نوشت. ارادت خاصي به انقلاب اسلامي و سپاه پاسداران داشت. در اكثر برنامه‌هاي ورزشي اعّم از كوهنوردي، دوچرخه‌سواري، كشتي و شنا كه از طرف بسيج برگزار مي‌شد، شركتمي‌كرد.
    او كه از روحيه‌ي پهلواني برخوردار بود، بدنش را ورزيده كرد تا در آبهاي «هورالعظيم» چون كوهي استوار مقابل دشمن بايستد. جواني با انصاف بود و عادل و از كم‌كاري در محيط كار بيزار بود.

    با شروع جنگ تحميلي، مشتاقانه جهت دفاع راهي جبهه گشت. برادرش ـ‌ محمّدعلي ـ نيز عاشقانه دل به
    هواي آنجا سپرده بود. وي روزهاي زيادي در جبهه ماند. مخلصانه در تمام كارها پيشقدم بود. لباس رزمندگان را مي‌شست و كفشهاي آنان را واكس مي‌زد. حالي خوش با جبهه داشت. در اكثر مواقع روزه‌دار بود و لبهاي خشكيده‌اش، حكايت از صبر چندين ساله‌اش داشت. نماز شب، زيباترين مظهر عاشقي‌اش بود. هرگاه به مرخصي مي‌آمد به كار بنّايي مشغول مي‌شد تا كمكي به خانواده كرده باشد.

    آخرين بار با همه دوستان و آشنايان خداحافظي كرد و پا به جاده‌هاي سوزان جنوب نهاد و در «عمليات بدر» حضور يافت. برادرش ـ محمّدعلي ـ كه از رزمندگان «گردان فجر» بود به محض خبردار شدن از انجام عمليات در همان شب به او پيوست. هر دو با هم شولاي رزم بر تن كردند و بالهاي پرواز را گشودند. آنها كه چون يك روح در دو پيكر بودند، پس از مبارزاتي بي‌امان هر دو با هم، ره عرش در پيش گرفته، بر سرير عشق تكيه زدند و زيباترين عروس شهادت را در آغوش كشيدند.

    پس از گذشت يازده سال كه پيكر مطهرشان در ديار غربت بود در سال 1374 به شهر بازگشتند.

  3. وصیت نامه ی شهید مهدی مهدوی آزاد:
    نام پدر:محمّدحسین
    تاریخ تولد : ۱۳۴۱
    تاریخ شهادت : ۲۵/۱۲/۶۳
    محل شهادت :شرق دجله
    تحصیلات :سوم راهنمایی
    شغل : کارگر
    وصیت نامه شهید عزیز مهدی مهدوی آزاد
    خداوندا چه طور می شود اگر از راه لطف و
    مرحمت نظری به بنده‌ی حقیر سراپا تقصیر خودت بکنی و فقط به اندازه‌ی ذره‌ای
    از دریای بی ساحل عظمت به روزنه‌ی قلب سیاه من نوری از انوار خودت از راه
    کرم و بخشش بتابانی و افتخار شناخت خودت را به من عطا فرمایی. بارالها،
    هرچه تو به من نزدیک‌تر شدی، که البته از رگ گردنم به من نزدیک‌تر بوده و
    هستی، لذا من از تو فاصله گرفتم و در نتیجه هواهای نفسانی بر من غلبه کرده و
    از شناخت خود و در نتیجه شناخت رسول و اولی الامر تو بی بهره مانده و در
    این بحر بی شرمی، نسبت به تو غوطه ور شدم. پس ای تنها آفریدگارمن، عاجزانه
    درخواست می کنم که این پرده‌ی جسمانی را که حایلی بین من و تو است برداری و
    جلوه‌ی حق و ذات پاک خویش را در آن موقع که دلم می شکند بر آن مرهم بنمایی
    و چنان کنی که فقط اطمینان دل من از یاد تو باشد و بس، پروردگارا، اگر
    جواب مرا ندهی و مرا از عشق به معرفت خودت و رسیدن به لقای خودت سیراب کنی،
    آنگاه سر از کدامین بیابان به در آرم و روی به کدامین غیر کنم «نعوذ ابل
    الله». پس به مقربان درگاهت قسمت می دهم که به من توبه قبل از مرگ عطا کنی
    به حق محمد و آل محمد.
    آفریدگارا، تویی که از راز دل‌ها با خبری و تویی که جان دادی و جان نیزمی
    ستانی پس اگر بخواهی با بنده‌ات معامله کنی و خریداری جان بکنی اینقدر
    آگاهی عطا فرما که طرف معامله تو با آگـاهی و معرفت به کردگـار ارض و سما
    به دیـدار تو بشتابد و بس امان به طرف مقصد می رود.
    خدایا، به من کمک کن که فقط برای رضای تو انجام وظیفه
    بنمایم یعنی این‌که تمام وجودم فقط وقف باشد برای تو،خشم من برای رضای تو و
    خشنودی و خوشحالی من برای رضای تو باشد. خدایا، اگر نصرت و یاری تو باشد
    پس ما را چه باک از عدو و خدایا حالا که ما دین تو را یاری می کنیم تو هم
    ما را یاری فرما. حجت را بر ما بفرست مهدیت را که چشم تمام شیعیان جهان در
    انتظار اوست به کمک ما بفرست و ما را بر کفار پیروز و فایق بگردان.
    خدایا، به حق خون ناحق ریخته‌ی حسین (ع) که با
    شمشیر یزیدیان بر زمین سوزان کربلا ریخته شد و به ما درس شهادت و شهامت را
    آموخت و به حق خون هزاران علی اکبر و قاسم و اصغر که بر شمشیر یزیدیان این
    زمان است ما را یک لحظه به خودمان وامگذار و این نایب بر حق حضرت صاحب
    الزمان(عج) پیرجماران، چشم ما، قلب تپیده‌ی امت، امید مستضعفان، رهبر تمامی شیعیان جهان را در پناه خودت محفوظ و نصرت اسلام را مقدر فرما.
    مهدی مهدوی آزاد

پاسخ دهید

ادرس ایمیل شما کاربر گرامی منتشر نخواهد شد.قسمت های ضروری و مورد نیاز علامت گذاری شده اند *

پانزده + دوازده =

متا سفانه قابل کپی نیست!