بستن

شهید محمد علی مهدوی آزاد

  

بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمَنِ الرَّحِيمِ


وَلاَ تَقُولُواْ لِمَنْ یُقْتَلُ فِی سَبیلِ اللّهِ أَمْوَاتٌ بَلْ أَحْیَاء وَلَكِن لاَّ تَشْعُرُونَ (قرآن کریم – آیه 154سورۀ بقره)


زندگی نامه ی شهید محمدعلی مهدوی آزاد:


از آنجا که سخن گفتن از شهید و شهادت کار هرکسی نیست اما شهید با ایثارِ خونِ خود نوید دهنده و هشدار دهنده به بازماندگان و در خود
فرورفتگان است که : ما شهادت را انتخاب کردیم وشما بازماندگان باید پیام رسانِ خونِ ما باشید؛ چه پیام این شهیدان به خوبی در وصیّت نامه هایشان درج شده و خودشان حق مطلب را آن گونه که باید ادا نموده اند و ما نیز برآن نیستیم تا از آنان تعریف و تمجید کنیم زیرا کوچک تر از آن هستیم و زبان از انجام چنین کاری بزرگی قاصر است.

برای این که خاطرات و گوشه ای از زندگی شهیدان را یادآور شده باشیم به نقلِ چند مورد از خصوصیات اخلاقی آنان می پردازیم تا برای خودمان درسی باشدو ادامه دهندگان راهشان باشم باشد که خون آنان را پاس بداریم.

شهید محدعلی مهدوی آزاد:

در بیست و هفتم تیرماهِ سال 1345 در خانواده ای اسلامی، مذهبی و از نظر مادّی کم درآمد دیده به جهان گشود؛ پس از گذراندن دوران شیرین کودکی ، دوره ی دبستانِ خود را در استهبان و دبستان هفده شهریور این شهر به پایان رسانید و پس از آن تا کلاس دوّم راهنمایی را در مدرسه ی دهخدای همین شهر تحصیل نمود.

او که در دوران کودکی و نوجوانی التزامِ خاصّی به فرایض بویژه نماز و علی الخُصوص به سجده رفتن و قرائتِ قرآن داشت پس از گذراندن کلاسِ دوّم راهنمایی با پیشنهاد پدر و شوق و ذوقِ خود و تشویقِ برادران و خواهرانش برآن شد تا پس از پیروزی انقلابِ اسلامی و بازگشایی مدرسه ی علمیه ی استهبان طلبگی را با فراگیری دروس مقدماتی شروع نماید اما از آنجا که در آن زمان جنگِ تحمیلی و ناجوانمردانه ی استکبار جهانی به سرکردگی شیطان بزرگ آمریکای جنایتکار براین اُمّتِِ مستضعف تحمیل شده بود و از سوی دیگر بعضی از هم طرازان خود را می دید که برای رفتن به جبهه آماده می شوند، شهید را برآن داشت تا مصمّم به رفتن به جبهه برای دفاع جانانه از اسلام و میهن اسلامی شود.

مادر شهید می گویند:

موقعی که در مدرسۀ علمیه بطور شبانه روزی مشغول درس خواندن بودگاهی که هفته ای یک بار به منزل می آمد و صحبت از رفتن جبهه به میان می آمدو ما اورا به ادامه و اِسرار درس خواندن در مدرسه علمیه سفارش می کردیم و می گفتیم که این درسها و بویژه درس طلبگی خود نوعی جهاد است و پدر شهید به او می گفت: “مِدادّ العُلَماءِ اَفضَلُ مِن دِماءِ شُهَداء” اما شهید در پاسخ می گفت: ما فعلاً باید به جبهه برویم و برای محافظت از همین حوزه ها و دفاع از دست آوردهای دینی و انقلابی جهاد کنیم تا دشمنان نتوانند به انقلاب اسلامی آسیبی برسانند.

علارغم اسرار و پافشاری خانواده جهتِ ادامه ی تحصیلات طلبگی، شهید یک شبی که به منزل آمده بود به پشت روی زمین خوابیده و آنقدر یاحسین، یاحسین گفت که مادش می گوید : به سراغ او رفتم و گفتم مادرجاتن تو را چه شده است که چنین می کنی، تو هنوز سن زیادی برای جبهه رفتن نداری و من از شما مسرّانه می خواهم که به درس طلبگی خود ادامه دهی؛ شهید در جواب گفت مادرجان من هم از شما مسرّانه می خواهم که به مدرسه علمیه بیایی و اجازه نامه ی رفتن به جبهه ام را امضاء کنی که سنّ من از نظر شرعی مقتضی شده و امثال من زیاد به جبهه رفته اند وگرنه خودم برای این کار جهادی اقدام خواهم کرد.

پس از گذشت چند روز از این موضوع هفته ی بعد که بازهم از مدرسه(شبانه روزی) علمیه به منزل مراجعت کرده بود دوباره بعد از نماز به
پشت خوابیده و یاحسین، یاحسین می کرد و با گریه و اِسرار درخواست رضایت نامه برای رفتن به جبهه را داشت که وقتی به سراغ او رفتم صورتش خیس از اشک شده بود و با اسرار اظهار داشت که مادر جان باید بیایی و از حاج آقا رحمتی(مدیر حوزه علمیه) اجازه رفتن به جبهه را برایم بگیری؛

مادر شهید ادامه می دهد:

پس از مشاهده ی این احوالاتِ شهید وَ وضع تحمل ناپذیرش به او گفتم باشه مادر تو که از حضرات قاسم و علی اکبرِ امام حسین علیهِ
السّلام عزیزتر نیستی فردا به حوزه می آیم برایت اجازه می گیرم…که فردای آن شب رفتم و رضایت دادم تا فرزندم به جبهه برود که یک روز بعد از آن شهید با خوشحالی و چهره ای خندان به منزل آمد و گفت: “قربونِ مادرم بشوم که رزمنده دارد و من هم به جبهه می روم” و از آن پس مدتی را به جبهه می رفت و دوباره که برمی گشت درس طلبگی خود را ادامه می داد اما از آنجا که روحِ پُر از تلاتم و نا آرام وقرارش تابِ ماندن در پشت جبهه را نداشت دوباره و چند باره عازم جبهه می شد و درآن مدت چهارسال تا زمانی که شهید شد کارش همین بود وبس.

در عملیات پیروزمندانه ی خیبر بازوی راستش مورد
اثابت ترکش خمپاره ی دشمن قرار گرفت و بر اثر نفوذ ترکش موجب شکستگی استخوان بازو
و مجروحیت شدید دستش شده بود و سی و پنج روز در بیمارستان مشهد بستری شد که مدِتِ
هشت روز بیهوش بوده و ما هیچگونه خبری از او نداشتیم که پس از بهبودی نسبی و
مراجعتش به استهبان مشاهده نمودیم دستش از بازو تا مُچ گچ گرفته و با دستورمطلقِ استراحت پزشکی، مرخص
شده بود تا پس از طی دوره ی استراحتِ پزشکی دوباره برای برداشتن گچ، درآوردن ترکش،
تجویز آتِل به بیمارستانی برای ادامه ی
درمان برود؛ اما شهید با بی تابی می گفت: چطور می توانم تحمّل کنم که بیست روز
دیگر یا بیشتر دستم در گچ باشد و زمین گیر باشم درحالی که می خواهم به جبهه
برگردم؛ در نتیجه یک روز ارّهی چوب بری برداشته بود شروع به بریدن گچِ دستش کرد که
برادرش”غلامرضا” سر رسید وگفت: مرد حسابی چکار می کنی؟!…شهید با
صلابتی وصف ناپذیر به برادر پاسخ داد: دستم خوب شده، می خواهم گچش را بازکنم و به
جبهه بازگردم، دوستانم منتظرند و درحالی که برادرشهید او را از بریدن گچ دست بر
حذر می داشت در نهایت بعد از ساعتی دور از چشم ما و برادر، گچ را بریده بود و با
خوشحالی اظهار می داشت که دستش دیگر دردی ندارد و خوب شده است و دوباره خود را
برای رفتن مهیّا کرد و به جبهه رفت .


خاطره ای از مادر شهید در ارتباط با همین زخمی
شدن دست و بازوی شهید:


مادر شهید می گوید: ما که از مجروحیت و بستری
شدن فرزندم هیچگونه اطلاعی نداشتیم اما همان شب که فرزندم مورد اثابت ترکش قرار
گرفته و مجروح شده بود و من که تا نزدیکیهای اذانِ صبح به خواب نرفته بودم ودر آن
هنگام مختصر خوابی چشمانم را فراگرفت ، در خواب دیدم دو زنِ سیاه پوش یکی قد بلند
و دیگری کوتاه تر با هم آمدند یکی از آنان به من گفت: محمد شما زخمی است و دیگری
گفت: شهید هم هست.


شهید محمدعلی برای دفعات متعدد به جبهه رفتن خود
ادامه داد تا زمان مشمول سربازی شد؛ لذا از همان جبهه مشمولتِ خود را به سپاه
معرفی کرد و سرباز سپاه شد و در حالی که شش ماه از دوره ی سربازیش در گردانِ فجر
لشکر المهدی(عج) گذرانده بود در همین زمان برادرش مهدی نیز که دوره ی کامل سرباز
خود را د رنیروی انتظامی به پایان رسانیده و با عزیمت داوطلبانه راهی جبهه شده بود
در گردان فجر به شهید محمدعلی پیوست واین دو برادرکه باهم در حمله ی غرورآفین و
دشمن شکن بدر هم گام و هم قسم شده بودند و برابر اطلاع از نزدیکترین هم رزمان آنها
این دوشهید عزیز در شب حمله پس از حنا بندان همدیگر را با نام شهید صدا می کردند
که با آگاهی کامل از هدف والای شهادت در راه اسلام عزیز، در اسفند ماه سال1362 با
خیلِ شهدای راه حق تعالی به لقای معشوق شتافتد؛ یادو نامشان برای همیشه گرامی و
راهشان مستدام باد.

والسلام

فان حزب الله هم الغالبون: به درستي كه حزب خداوند پيروز است.                                (قرآن كريم)         به ياري خداوند متعال شب حمله فرامي رسد و با ياد خداوند كريم يورش دليرانه‌ي خود را به قلبِ سياه سپاه دشمن آغاز مي كنيم و چند كلمه‌اي با شما ملت قهرمان پرور اصطهبانات و پدر و مادر و خلاصه تمام شما شهيدپروران و ادامه دهندگان راه حسين(ع) .

حال كه خداوند اين حقير را به درگاه خويش فرا خواند و اينجانب هم دعوتش را لبيك گفتم مي روم تا با دوستان راه حسين(ع) را ادامه دهيم و خواستم از شما خداحافظي كرده باشم.

تنها وصيتي كه دارم اين است كه شما هم همچنان] كه[  تا به حال يك لحظه امام را تنها نگذاشته‌ايد از هم اكنون هم او را تنها نگذاريد و به گفته‌ي فقيه عادل و آگاه آيت الله منتظري رفتار كنيد كه مي گويد: (بياييد فرمانبر او كه فرمانبر خدا است باشيم و اين امام بر حق را ياري رسانيم.) مطالب ديگر اين‌كه نماز جمعه را خالي نگذاريد. دعاها را حتماً به پا داريد و ياد شهيدان را زنده نگهداريد. مسأله‌ي جبهه را در رأس همه‌ي مسايل قرار دهيد و وصيت ديگرم اين‌كه تنها دوچرخه‌اي دارم و چند چيز ديگر كه آن‌ها را بفروشيد و براي جبهه خرج كنيد تا شايد آن هم خدمت كوچكي باشد به خداوند و انقلاب اسلامي و در آخر از همه‌ي شما خداحافظي مي كنم و سلام مرا به خانواده‌ي شهدا برسانيد و حتي الامكان عيدهاي خود را صرف ديدار با خانواده‌ي شهدا و معلولين و مفقودين و مجروحين جنگ و انقلاب كنيد و سلام مرا به پيرجماران برسانيد و از ايشان بخواهيد تا براي ما از خداوند متعال طلب مغفرت كند. ديگر بيش از اين عرضي ندارم و آخرين مطلب خود را بنابر اتمام وصيت‌نامه اين است كه جلوگيري از فرزندان خود به سوي جبهه نكنيد.به اميد پيروزي هرچه سريع تر اسلام بر كفر.خداحافظ.

                                                        محمّد علي مهدوي آزاد  28/3/62

حضرت امام روح الله الموسوی الخمینی به وصیتنامه شهدا؛ :

این وصیتنامه‏ هایى که این عزیزان
مى‏نویسند مطالعه کنید. پنجاه سال عبادت کردید، و خدا قبول کند، یک روز هم
یکى از این وصیتنامه‏ها را بگیرید و مطالعه کنید و تفکر کنید. (صحیفه امام
ج‏14ص491)


وصیت نامه شهید محمدعلی مهدوی آزاد:

بِسمِ رَبّ الشُّهَداءِ وَالصِّدّیقین

خداوندا چطور می شود اگر از راهِ لطف و مرحمت
نظری به بنده ی حقیرِ سراپا تقصیر خودت بکنی و فقط به اندازه ی ذرّه ای از دریایِ
بی ساحلِ عِلمت به روزنه ی قلبِ سیاهِ من نوری از انوارِ خودت را به من عطا فرمایی
.
بارالها هرچه تو به من نزدیکتر شدی که البته از
رگِ گردنم به من نزدیکتر بوده و هستی لذا من از توفاصله گرفتم و در نتیجه هواهای
نفسانی بر من غلبه کرده و از شناختِ خود و در نتیجه شناخت رسول و اولی الأمرِ تو
بی بهره مانده و در این بحرِ بی شرمی نسبت به تو غوطه ور شدم؛ پس ای تنها
آفریدگارِ من عاجزانه درخواست می کنم کهاین پرده ی جسمانی را که حائلی بینِ من و
تو است برداری و جلوه ی حق و ذاتِ پاکِ خویش را در آن موقع که دلم می شکند بر آن
مرحم بنمایی و چنان کنی که فقط اطمینان دلِ من از یادِ تو باشد و بس.

پروردگارا اگر جوابِ مرا ندهی و مرا از عشقِ به
معرفتِ خودت و رسیدن به لقاءِ خودت سیرآب نکنی، آنگاه سر از کدامین بیابان به در
آورم و روی به کدامین غیر کنم؟ نعوذُ بِالله… پس به مقرّبانِ درگاهت قسمت می دهم
که به من توبه ی قبل از مرگ عطا کنی بحقِّ مُحَمَّد وَ آلِ مُحَمِّد.

آفریدگارا تویی که از رازِ دلها باخبری وتویی که
جان دادی و جان نیز می ستانی پس اگر بخواهی با بنده ات معامله کنی و خریداری جان
بکنی آن قدر آگاهی عطا فرما که طرفِ معامله ی تو با آگاهی و معرفت به کردگار ارضی
و سماء به دیدار تو بشتابد و بی امان به طرف مقصد برود.

امضاء:
محمدعلی مهدوی آزاد

2 thoughts on “شهید محمد علی مهدوی آزاد

  1. نوع نگاه
    حضرت امام روح الله الموسوی الخمینی به وصیتنامه شهدا؛ :

    این وصیتنامه‏ هایى که این عزیزان
    مى‏نویسند مطالعه کنید. پنجاه سال عبادت کردید، و خدا قبول کند، یک روز هم
    یکى از این وصیتنامه‏ها را بگیرید و مطالعه کنید و تفکر کنید. (صحیفه امام
    ج‏14ص491)

    وصیت نامه شهید محمدعلی مهدوی آزاد:

    بِسمِ رَبّ الشُّهَداءِ وَالصِّدّیقین

    خداوندا چطور می شود اگر از راهِ لطف و مرحمت
    نظری به بنده ی حقیرِ سراپا تقصیر خودت بکنی و فقط به اندازه ی ذرّه ای از دریایِ
    بی ساحلِ عِلمت به روزنه ی قلبِ سیاهِ من نوری از انوارِ خودت را به من عطا فرمایی
    .
    بارالها هرچه تو به من نزدیکتر شدی که البته از
    رگِ گردنم به من نزدیکتر بوده و هستی لذا من از توفاصله گرفتم و در نتیجه هواهای
    نفسانی بر من غلبه کرده و از شناختِ خود و در نتیجه شناخت رسول و اولی الأمرِ تو
    بی بهره مانده و در این بحرِ بی شرمی نسبت به تو غوطه ور شدم؛ پس ای تنها
    آفریدگارِ من عاجزانه درخواست می کنم کهاین پرده ی جسمانی را که حائلی بینِ من و
    تو است برداری و جلوه ی حق و ذاتِ پاکِ خویش را در آن موقع که دلم می شکند بر آن
    مرحم بنمایی و چنان کنی که فقط اطمینان دلِ من از یادِ تو باشد و بس.

    پروردگارا اگر جوابِ مرا ندهی و مرا از عشقِ به
    معرفتِ خودت و رسیدن به لقاءِ خودت سیرآب نکنی، آنگاه سر از کدامین بیابان به در
    آورم و روی به کدامین غیر کنم؟ نعوذُ بِالله… پس به مقرّبانِ درگاهت قسمت می دهم
    که به من توبه ی قبل از مرگ عطا کنی بحقِّ مُحَمَّد وَ آلِ مُحَمِّد.

    آفریدگارا تویی که از رازِ دلها باخبری وتویی که
    جان دادی و جان نیز می ستانی پس اگر بخواهی با بنده ات معامله کنی و خریداری جان
    بکنی آن قدر آگاهی عطا فرما که طرفِ معامله ی تو با آگاهی و معرفت به کردگار ارضی
    و سماء به دیدار تو بشتابد و بی امان به طرف مقصد برود.

    امضاء:
    محمدعلی مهدوی آزاد

  2. بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمَنِ الرَّحِيمِ

    وَلاَ تَقُولُواْ لِمَنْ یُقْتَلُ فِی سَبیلِ اللّهِ أَمْوَاتٌ بَلْ أَحْیَاء وَلَكِن لاَّ تَشْعُرُونَ (قرآن کریم – آیه 154سورۀ بقره)

    زندگی نامه ی شهید محمدعلی مهدوی آزاد:

    از آنجا که سخن گفتن از شهید و شهادت کار هرکسی نیست اما شهید با ایثارِ خونِ خود نوید دهنده و هشدار دهنده به بازماندگان و در خود
    فرورفتگان است که : ما شهادت را انتخاب کردیم وشما بازماندگان باید پیام رسانِ خونِ ما باشید؛ چه پیام این شهیدان به خوبی در وصیّت نامه هایشان درج شده و خودشان حق مطلب را آن گونه که باید ادا نموده اند و ما نیز برآن نیستیم تا از آنان تعریف و تمجید کنیم زیرا کوچک تر از آن هستیم و زبان از انجام چنین کاری بزرگی قاصر است.

    برای این که خاطرات و گوشه ای از زندگی شهیدان را یادآور شده باشیم به نقلِ چند مورد از خصوصیات اخلاقی آنان می پردازیم تا برای خودمان درسی باشدو ادامه دهندگان راهشان باشم باشد که خون آنان را پاس بداریم.

    شهید محدعلی مهدوی آزاد:

    در بیست و هفتم تیرماهِ سال 1345 در خانواده ای اسلامی، مذهبی و از نظر مادّی کم درآمد دیده به جهان گشود؛ پس از گذراندن دوران شیرین کودکی ، دوره ی دبستانِ خود را در استهبان و دبستان هفده شهریور این شهر به پایان رسانید و پس از آن تا کلاس دوّم راهنمایی را در مدرسه ی دهخدای همین شهر تحصیل نمود.

    او که در دوران کودکی و نوجوانی التزامِ خاصّی به فرایض بویژه نماز و علی الخُصوص به سجده رفتن و قرائتِ قرآن داشت پس از گذراندن کلاسِ دوّم راهنمایی با پیشنهاد پدر و شوق و ذوقِ خود و تشویقِ برادران و خواهرانش برآن شد تا پس از پیروزی انقلابِ اسلامی و بازگشایی مدرسه ی علمیه ی استهبان طلبگی را با فراگیری دروس مقدماتی شروع نماید اما از آنجا که در آن زمان جنگِ تحمیلی و ناجوانمردانه ی استکبار جهانی به سرکردگی شیطان بزرگ آمریکای جنایتکار براین اُمّتِِ مستضعف تحمیل شده بود و از سوی دیگر بعضی از هم طرازان خود را می دید که برای رفتن به جبهه آماده می شوند، شهید را برآن داشت تا مصمّم به رفتن به جبهه برای دفاع جانانه از اسلام و میهن اسلامی شود.

    مادر شهید می گویند:

    موقعی که در مدرسۀ علمیه بطور شبانه روزی مشغول درس خواندن بودگاهی که هفته ای یک بار به منزل می آمد و صحبت از رفتن جبهه به میان می آمدو ما اورا به ادامه و اِسرار درس خواندن در مدرسه علمیه سفارش می کردیم و می گفتیم که این درسها و بویژه درس طلبگی خود نوعی جهاد است و پدر شهید به او می گفت: “مِدادّ العُلَماءِ اَفضَلُ مِن دِماءِ شُهَداء” اما شهید در پاسخ می گفت: ما فعلاً باید به جبهه برویم و برای محافظت از همین حوزه ها و دفاع از دست آوردهای دینی و انقلابی جهاد کنیم تا دشمنان نتوانند به انقلاب اسلامی آسیبی برسانند.

    علارغم اسرار و پافشاری خانواده جهتِ ادامه ی تحصیلات طلبگی، شهید یک شبی که به منزل آمده بود به پشت روی زمین خوابیده و آنقدر یاحسین، یاحسین گفت که مادش می گوید : به سراغ او رفتم و گفتم مادرجاتن تو را چه شده است که چنین می کنی، تو هنوز سن زیادی برای جبهه رفتن نداری و من از شما مسرّانه می خواهم که به درس طلبگی خود ادامه دهی؛ شهید در جواب گفت مادرجان من هم از شما مسرّانه می خواهم که به مدرسه علمیه بیایی و اجازه نامه ی رفتن به جبهه ام را امضاء کنی که سنّ من از نظر شرعی مقتضی شده و امثال من زیاد به جبهه رفته اند وگرنه خودم برای این کار جهادی اقدام خواهم کرد.

    پس از گذشت چند روز از این موضوع هفته ی بعد که بازهم از مدرسه(شبانه روزی) علمیه به منزل مراجعت کرده بود دوباره بعد از نماز به
    پشت خوابیده و یاحسین، یاحسین می کرد و با گریه و اِسرار درخواست رضایت نامه برای رفتن به جبهه را داشت که وقتی به سراغ او رفتم صورتش خیس از اشک شده بود و با اسرار اظهار داشت که مادر جان باید بیایی و از حاج آقا رحمتی(مدیر حوزه علمیه) اجازه رفتن به جبهه را برایم بگیری؛

    مادر شهید ادامه می دهد:

    پس از مشاهده ی این احوالاتِ شهید وَ وضع تحمل ناپذیرش به او گفتم باشه مادر تو که از حضرات قاسم و علی اکبرِ امام حسین علیهِ
    السّلام عزیزتر نیستی فردا به حوزه می آیم برایت اجازه می گیرم…که فردای آن شب رفتم و رضایت دادم تا فرزندم به جبهه برود که یک روز بعد از آن شهید با خوشحالی و چهره ای خندان به منزل آمد و گفت: “قربونِ مادرم بشوم که رزمنده دارد و من هم به جبهه می روم” و از آن پس مدتی را به جبهه می رفت و دوباره که برمی گشت درس طلبگی خود را ادامه می داد اما از آنجا که روحِ پُر از تلاتم و نا آرام وقرارش تابِ ماندن در پشت جبهه را نداشت دوباره و چند باره عازم جبهه می شد و درآن مدت چهارسال تا زمانی که شهید شد کارش همین بود وبس.

    در عملیات پیروزمندانه ی خیبر بازوی راستش مورد
    اثابت ترکش خمپاره ی دشمن قرار گرفت و بر اثر نفوذ ترکش موجب شکستگی استخوان بازو
    و مجروحیت شدید دستش شده بود و سی و پنج روز در بیمارستان مشهد بستری شد که مدِتِ
    هشت روز بیهوش بوده و ما هیچگونه خبری از او نداشتیم که پس از بهبودی نسبی و
    مراجعتش به استهبان مشاهده نمودیم دستش از بازو تا مُچ گچ گرفته و با دستورمطلقِ استراحت پزشکی، مرخص
    شده بود تا پس از طی دوره ی استراحتِ پزشکی دوباره برای برداشتن گچ، درآوردن ترکش،
    تجویز آتِل به بیمارستانی برای ادامه ی
    درمان برود؛ اما شهید با بی تابی می گفت: چطور می توانم تحمّل کنم که بیست روز
    دیگر یا بیشتر دستم در گچ باشد و زمین گیر باشم درحالی که می خواهم به جبهه
    برگردم؛ در نتیجه یک روز ارّهی چوب بری برداشته بود شروع به بریدن گچِ دستش کرد که
    برادرش”غلامرضا” سر رسید وگفت: مرد حسابی چکار می کنی؟!…شهید با
    صلابتی وصف ناپذیر به برادر پاسخ داد: دستم خوب شده، می خواهم گچش را بازکنم و به
    جبهه بازگردم، دوستانم منتظرند و درحالی که برادرشهید او را از بریدن گچ دست بر
    حذر می داشت در نهایت بعد از ساعتی دور از چشم ما و برادر، گچ را بریده بود و با
    خوشحالی اظهار می داشت که دستش دیگر دردی ندارد و خوب شده است و دوباره خود را
    برای رفتن مهیّا کرد و به جبهه رفت .

    خاطره ای از مادر شهید در ارتباط با همین زخمی
    شدن دست و بازوی شهید:

    مادر شهید می گوید: ما که از مجروحیت و بستری
    شدن فرزندم هیچگونه اطلاعی نداشتیم اما همان شب که فرزندم مورد اثابت ترکش قرار
    گرفته و مجروح شده بود و من که تا نزدیکیهای اذانِ صبح به خواب نرفته بودم ودر آن
    هنگام مختصر خوابی چشمانم را فراگرفت ، در خواب دیدم دو زنِ سیاه پوش یکی قد بلند
    و دیگری کوتاه تر با هم آمدند یکی از آنان به من گفت: محمد شما زخمی است و دیگری
    گفت: شهید هم هست.

    شهید محمدعلی برای دفعات متعدد به جبهه رفتن خود
    ادامه داد تا زمان مشمول سربازی شد؛ لذا از همان جبهه مشمولتِ خود را به سپاه
    معرفی کرد و سرباز سپاه شد و در حالی که شش ماه از دوره ی سربازیش در گردانِ فجر
    لشکر المهدی(عج) گذرانده بود در همین زمان برادرش مهدی نیز که دوره ی کامل سرباز
    خود را د رنیروی انتظامی به پایان رسانیده و با عزیمت داوطلبانه راهی جبهه شده بود
    در گردان فجر به شهید محمدعلی پیوست واین دو برادرکه باهم در حمله ی غرورآفین و
    دشمن شکن بدر هم گام و هم قسم شده بودند و برابر اطلاع از نزدیکترین هم رزمان آنها
    این دوشهید عزیز در شب حمله پس از حنا بندان همدیگر را با نام شهید صدا می کردند
    که با آگاهی کامل از هدف والای شهادت در راه اسلام عزیز، در اسفند ماه سال1362 با
    خیلِ شهدای راه حق تعالی به لقای معشوق شتافتد؛ یادو نامشان برای همیشه گرامی و
    راهشان مستدام باد.

    والسلام

پاسخ دهید

ادرس ایمیل شما کاربر گرامی منتشر نخواهد شد.قسمت های ضروری و مورد نیاز علامت گذاری شده اند *

هجده + شانزده =

متا سفانه قابل کپی نیست!