بستن

شهید علی اصغر مهتری

با سلام و درود به پيشگاه مقدّس ولي عصر امام زمان(عج) و نايب بر حقّش خميني كبير و اميد امت و امام آيت الله العظمي منتظري و تمامي شهداي راه حق و حقيقت و با سلام به امت شهيدپرور و تمامي خانواده ي شهدا، مفقودين، اسرا، معلولين، و مردم مقاوم و حزب الله ايران.
امروز روزي است كه امام حسين(ع) كمك و ياري مي طلبد ما بايد به ياري او بشتابيم و در شتافتن به سوي او بايد چند چيز را در نظر گرفت:
اول: اينكـه بايد جوانان خود را رها كـنند و بگـذارند به جبهه ها بروند و بعد هميشه پشتيبان ولايت فقيه و امام امت و تمامي ارگان هاي ا نقلابي مخصوصاً سپاه پاسداران و بسيج و همه ياران امام باشند.
من از كساني كه زير جنازه هاي شهيدان مي روند و مي گويند: اي شهيدان راهتان ادامه دارد، از آنها مي خواهم كه از صميم قلب بگويند نه خداي نخواسته شعار بدهند، امروز روز عمل است، مبادا امام عزيز را تنها بگذاريد، در اينصورت به خون هزاران شهيد خيانت كرده ايد و من از خانواده ي خودم و اقوام و كساني كه مي خواهند برايم گريه كنند اين را مي گويم كه شهيد گريه ندارد شهيد به معشوق خودش و به كام خودش رسيده است شهيد راهي را كه داشته به آن رسيده و اگر كسي هم خواست گريه كند بايد به مصيبت زينب(س) و پهلوي شكسته ي فاطمه زهرا(س) و سر بريده ي امام حسين(ع) گريه كند. مادرم، مبادا در جايي گريه كني كه منافقين از خدا بي خبر خوشحال شوند.
آخرين وصيت من اين است كه؛ جوانان شما را به خدا، امام را تنها نگذاريد و از سپاه پاسداران انقلاب اسلامي حمايت و پشتيباني كنيد.
علي اصغر مهتري ۶۲/۱۱/۲۹


زندگی نامه :

هنگامي كه طبيعت خود را براي بدرقه‌ي زمستان و استقبال شايان از بهار مهيّا مي‌كرد، در گوشه‌اي از شهر، فردي از مخلصين خدا در فكر بهار، روز و شب نداشت؛ همان فردي كه نامش را از سرباز كوچك حسين(ع) به يادگار دارد.
«علي‌اصغر» اولين فرزند خانواده بود و نور چشم پدر و مادر. در ميان دوستان و آشنايان جواني با محبّت و شوخ طبع بود. وي همسري با وفا و پدري مهربان براي فرزندانش بود و براي اهل خانه احترام زيادي قايل بود. در دامان پاك خانواده‌اي پرورش يافته بود كه ارادت خاصي به اهل بيت(ع) داشتند. او در انجام واجبات بسيار دقت داشت. در امر خير پيشقدم بود و براي بچه‌ها كلاس قرآن برگزار مي‌كرد. دل از دنياي فاني بريده بود و اكثر وقت خود را در بسيج و سپاه سپري مي‌كرد. يكي از فرماندهان پايگاه مقاومت شهيد رجايي شهرستان بود كه در هنگام جنگ، نيروها را به جبهه اعزام مي‌كرد.
در روزهاي جنگ تحميلي، او يك بسيجي مخلص بود كه عاشق خدمت كردن به خلق خدا بود. خدمات ارزشمند او در بسيج همچنان به يادگار مانده است. و آن زمان كه كاسه‌ي شكيبش لبريز شد، به سوي

جبهه روانه گشت. در جبهه از هيچ كوششي دريغ نداشت و از خدمت
كردن به رزمندگان اسلام، احساس غرور و رضايت مي‌كرد. آن‌قدر مهربان بود كه وقتي دست راستش در جبهه سوخته بود، با دست چپ براي خانواده‌اش نامه مي‌نوشت.
آخرين باري كه مي‌رفت، مادر رو به او كرد و گفت: «ديگر نرو! تو زن و فرزند داري!» و او جواب داد: «نه مادر، اگر مرا در گنجينه هم پنهان كني مرگ [باز هم] به سراغم خواهد آمد.» و «علي‌اصغر» رفت تا دل اروندرود. وي سكاندار كشتي عشق بود و پاسداري رشيد، كه در برابر ظلم قد علم كرد و به عشق و ايثار معنا بخشيد و چنان جنگيد كه چون جام باقي از دست ساقي گرفت، بقاي جاودانه يافت و پيكرش يازده سال، در گمنامي ماند تا بالاخره به آغوش شهر بازگشت.

پاسخ دهید

ادرس ایمیل شما کاربر گرامی منتشر نخواهد شد.قسمت های ضروری و مورد نیاز علامت گذاری شده اند *

سه × یک =

متا سفانه قابل کپی نیست!