بستن

شهید عبدالرضا اکبرپور

چه گوارا و خوب و چه شيرين است شربت شهادت، شهادتي كه در راه مبارزه ي حق بر باطل و به فرمان خدا و رسول و قرآن و به فرمان امام امت زعيم عاليقدر خميني بت شكن باشد. وصيت مي كنم كه نگران و ناراحت رهبرمان امام باشيد و اگر مسلمان هستيد واقعاً ذره اي به مال دنيا دل نبنديد زيرا اگر كه هرچه بيشتر مال و زر داشته باشيد آتش دوزخ شما زيادتر است، پس با مال و جان خود دنيا و آخرت را براي خود خريداري كنيد همان طور كه پيامبران و امامان و همه ي مسلمانان انجام مي دهند.
برادران و خواهران، شما را به خدا سوگند گفتارهاي امام را تحليل كنيد و روي آنها عمل كنيد، وحدت را حفظ كنيد زيرا هيچ صحنهاي دردناكتر از اين نمي تواند باشد كه دشمنـان در يك صف بر عليـه جـمهوري اسلامي بشورند ولي ما پراكنده باشيم، پس چه بهتر كه مسلمان و برادر باشيم و شما مادر، برادر، هر كاري مي كنيد براي رضاي خدا باشد و اميدوارم كه با شهيد شدن من بيش از پيش به خـدا نزديكتر شويـد و به دستـورات اسـلام توجّه فرماييد. از ملت رزمنده ي بزرگ خواهانم كه فقط الله و راه روح الله را ادامه دهند.
شهادت كردستان، آري از كليه ي برادران و دوستان مي خواهم كه راه شهيدان را ادامه دهند و به جبهه بروند و جبهه ها را خالي نگذارند و بسيج را خالي نگذارند و از كليه ي برادران و شما دوستان مي خواهم كه در اين چند مدت كه در بسيج بودم اگر از ما بدي ديديد ما را ببخشيد و ليكن بايد راه اين شهيدان را ادامه دهند.
و من الله التوفيق
عبد الرضا اكبرپور ۶۲/۴/۴


زندگی نامه :

نامش را از نام ثامن‌الحجج علي بن موسي الرضا(ع) برگرفتند تا در زندگي به آن امام غريب تأسي كند و در ره ولايتش قدم بردارد. «عبدالرضا» كسي است كه قبل از رسيدن به سن تكليف، هر سپيده دم راهي مسجد مي‌شد تا نمازش را با جماعت به جا آورد. هر شب قبل از خوابيدن وضو مي‌گرفت و دعا مي‌خواند و مي‌گفت: «هر كس چنين كند مثل اين است كه تا صبح عبادت كرده است.» آري، مردان خدا اين گونه زيستند …
در سن 16 سالگي به علت علاقه‌ي زيادي كه به بسيج داشت به عضويت آنجا درآمد و شب‌ها را به نگهباني مي‌پرداخت و از همان مكان مقدس نيز راهي جبهه شد. چند روزي او را جهت آموزش به شيراز اعزام كردند كه چون پولاد آب ديده شود و چون گرزي گران بر سر خصم فرود آيد. در كوههاي سر به فلك كشيده‌ي غرب، بسان شيرمرد بيشه‌ي عشق جنگيد و هرگز نهراسيد تا يار او را پسنديد.
آن هنگام كه او در جبهه رو در روي دشمن ايستاده بود مادرش در عالم رؤيا مي‌بيند كه فرزندش شهيد شده است. از پسر ديگرش
مي‌خواهد كه به بسيج برود و از واقعه، اطمينان كامل حاصل نمايد و هنگامي كه برادرش به بسيج مي‌رود خواب مادر نيز تعبير مي‌شود.
بعد از چهارده روز پيكر مطهرش به وطن بازگشت و بر روي دست عاشقان تا گلزار شهدا بدرقه شد.
«عبدالرضا» در گلبرگهاي وصيت‌نامه‌اش چنين مي‌نويسد: «برادران و خواهران، شما را به خدا سوگند، گفتارهاي امام را تحليل كنيد و روي آنها عمل كنيد وحدت را حفظ كنيد زيرا هيچ صحنه‌اي دردناك‌تر از اين نمي‌تواند باشد كه دشمنان در يك صف بر عليه جمهوري اسلامي بشورند و ما پراكنده باشيم …»

پاسخ دهید

ادرس ایمیل شما کاربر گرامی منتشر نخواهد شد.قسمت های ضروری و مورد نیاز علامت گذاری شده اند *

چهار × 5 =

متا سفانه قابل کپی نیست!