بستن

شهید رضا استخری اصطهباناتی

بِسْمِ رَبِّ الشُّهَدَاءِ وَالصِّديِقيِن.
«وَ قِاتِلُوهُمْ حَتَّي لَا تَكُونَ فِتنَهً . . . »
با عرض سلام خدمت آقا امام زمان(عج) و نايب بر حق ايشان امام امت و رهبر كبير انقلاب اسلامي. سلام بر شما امت شهيد پرور و سلام به خانواده ي محترمم.
براي نوشتن وصيت نامه ي خود هرچه در زواياي ذهن خود جستجو كردم چيزي به خاطرم نرسيد و نمي دانم كه چه بايد نوشت و چه چيز بر روي كاغذ بياورم. بعد از اندكي فكر كردن متوجّه شدم كه ابتدا بايد هدفم را از آمدن به جبهه براي شما بيان كنم. من خمير مايه ي هدفم را از مطالعه در تاريخ صدر اسلام گرفتم، وقتي كه ما صفحات تاريخ مبارزات اسلام را ورق مي زنيم درمي يابيـم كه در هر جامعه اي، يك سو جبهه ي حق است و ديگر سو جبهه ي باطل و هر جايي كه حرف از حق و باطل است، حرف ظالم و مظلوم مي باشد و سكوت در مقابل ظلم ظالم، شريك بودن در ظلم او و گناه است. پس ما هرگز نبايد در مقابل ظلم ساكت بمانيم.
آيا ما در طول عمر خود در ايام عاشور و تاسوعاي حسيني بر سر و سينه ي خود نمي زنيم و حسين حسين نمي گوييم؟ آيا در طـول عمر خود هميشه در ايام اربعين حسيني نمي گفتيم كه كاش ما در زمان امام حسين(ع) و در ركاب آن سيّد بزرگوار بوديم و شمشير مي زديم. آري مردم عزيز، بدانيد كه اينك حماسه ي حسيني دوباره تكرار شده است. جاي عمل رسيده است، جاي آن رسيده كه آن همه صحبتها ثابت شود. اين جنگ هم جنگ بين حق و باطل است و اينك زمان پيكار، پس شما كه پيرو حسين(ع) هستيد اين گوي و اين ميدان. بله هدف من از آمدن به جبهه اين است كه لبيك به نداي حسين زمان گفته باشم.
خدايا هر روز كاروان شهيدان از كنار ما مي گذرند و ما هنوز در اين دنياي مادي مانده ايم و در زندان هوي و هوس گرفتار آمده ايم، بارالها، ياران يكي يكي از كنار ما رفتند، تو خود شاهدي كه ما بر رهايي آنان حسرت نمي خوريم، افسوس ما بر حال خودمان است كه هنوز در اين جا مانده ايم و آنها از ما سبقت گرفتند. خدايا، ما در صف شهيدان غايبيم. توفيقي عنايت كن تا در صف پيام رسانان غايب نشويم.
خدايا عزمي ده كه از خود جدا شويم و به سوي تو هجرت كنيم. هاجر شويم و اسماعيل نفس را به ابراهيم بسپريم تا از گمراهي برهيم و بر گرد معبد ايمان طواف كنيم. خدايا، ارادهاي عطا كن تا هجرت كنيم و از كلاس درس فرار كنيم تا به مدرسه امام برسيم. خدايا، به ما توفيق پيروزي و بعد از آن توفيق شهادت عطا فرما.
خدايا، تو شاهد باش كه سر تا پا تقصيرم و طوري به سويت مي آيم كه گـناه كمرم را خم كـرده و عرق شرم بر پيشانيم جمع شده. خدايا، خود بهتر مي داني كه حتي آمدن به جبهه براي من از لطف بي پايان و كرم خودت مي باشد، پس شكر تو را به جاي آورم كه به من علاقه ي آمدن به جبهه را دادي، پس اي خدا خودت توفيقي عطا كن كه در اين راهي كه پيش رو دارم موفّق و پيروز گردم و در پايان شهادت را نصيب من گردان.
خدايا، مگر اين طور نيست كه شهيد با ريخته شدن اولين قطره ي خونش تمام گناهانش را مي بخشي پس بارالها، سر تا پا تقصيرم و اميد به درگاهت دوخته ام تا خودت از روي لطف و عطوفت من را عفو كني. اما، آنقدر گناهانم زياد است كه حتي با توبه كردن هم شايد كافي نباشد، خدايا، پس توفيق را رفيق و يار من گردان كه با شهادت بتوانم گناهانم را شستشو دهم. پس از صميم قلب مي گويم:
«اَللَّهُمَّ اْلرْزُقْنَا تَوْفيِقَ الشَّهَادَهِ فِي سَبيِلِكَ.»
سخني با پدر عزيزم، پدر جان، مي دانم من فرزند خوبي براي شما نبودم پس مرا حلال كن كه اگر مرا نبخشي بدون هيچ شكي در روز قيامت گناهي به ديگر گناهانم افزوده خواهد شد و اما برادرانم، هيچوقت از امام دست نكشيد و به نداي امام امت در هر لحظه لبيك بگوييد و امر او را اطاعت كنيد و از شما مي خواهم كه اسلحه ي خونين به زمين افتاده ي مرا به زمين نگذاريد و راه مرا ادامه دهيد و نگذاريد كه خداي ناكرده دشمنان اسلام از ناراحتي شما سو استفاده كنند. اميدوارم كه جاي خالي مرا با حضورتـان در جبهه و در صحنه بودن پر كنيد. ما كه نتوانستيم كاري براي اين انقلاب بكنيم، پس شما به جاي ما براي اين انقلاب خدمت كنيد.
اي خواهرانم، مي دانم كه الآن از فراق من ناراحت هستيد. بدانيد كه ناراحتي معنا ندارد هيچ كسي داغ ديده تر از زينب(س) نيست و شما از زينب(س) بالاتـر نيستيد، از شما مي خواهـم كه مانند زينـب(س) كه پيام رسان انقـلاب حسيني بود شما پيام رسان انقلاب اسلامي باشيد.
و تو اي مادر و رسول، شرمنده ام از روي شما كه در خانه تمام زحمات مرا مي كشيديد و من از شما حلال بودي مي طلبم و اميدوارم كه برادرم رسول را آن گونه تربيت كني كه فاطمه زهرا(س)، حسين(ع) را تربيت كرد. دلم مي خواهد رسول همانند تمام فرزندان اين خطه آزادمرد و شجاع تربيت شود.
يك وصيت ديگري دارم و آن اينكه از آنجايي كه گريه براي امام حسين(ع) بسيار ثواب دارد، در روز ختم يا اربعين يك مداح در رساي حسين(ع) نوحه بخواند تا خانواده ام به ياد حسين(ع) گريه كند.
عمر امام مستدام باد رضا استخري ۶۶/۱/۹


زندگی نامه :

بشنو از شقايق، كه روز فراق، چه كرد با مردان خدا؟ كه آن‌ها را اين گونه راهي وادي جنون كرد و از خود، بي‌خود.
هنگامي كه «رضا» ديده به دنيا گشود، بهار به استقبال قدمش آمد و در نجابت چشمانش به شكوفه نشست. راضي به رضاي خدا شد و به زندگي خشنود. كم كم بزرگ شد و اولين گامش را به سمت مدرسه برداشت. روزهاي متمادي پشت ميزهاي چوبي نشست و چشم در چشم استاد فراگرفت نيك و بد روزگار را. اخلاق نيكويش زبانزد خاص و عام شده بود. عشق خدا و ائمه(ع) با دل و جانش گره خورده بود و در روزهاي جمعه، مشتاقانه خود را به صف نمازگزاران مي‌رساند.

در سال سوم دبيرستان بود كه پا به بسيج نهاد و به جمع باصفاي بسيجيان پيوست و از اين مكان مقدس، دوستي يافت به نام جبهه، كه با او عهد و پيماني بست، هميشگي. «رضا» روزهاي زيادي را در جبهه سپري كرد. او بسيار آرام بود و مهربان و هرگز حاضر نشد براي دوستان و آشنايان مزاحمتي ايجاد كند؛ به طوري كه دوستش مي‌گويد1: «زماني كه رضا در جبهه بود، مدتي از او بي خبر ماندم و چون جوياي حالش شدم، فهميدم كه در بيمارستان شهر بستري است چرا كه به علت حضور در باتلاق‌هاي درياچه‌ي نمك، در بندر فاو، از ناحيه‌ي پا دچار آسيب شده و نياز به عمل جراحي دارد و چون دوست نداشته براي ديگران ايجاد مزاحمت كند، بستري شدن خود را به هيچكس اطلاع نداده بود.»

پس از آن نيز رضا بارها به جبهه رفت و رشته‌ي دوستي را محكم و محكمتر نمود. در روز، هرگاه فرصتي مي‌يافت به سراغ كتاب‌هايش مي‌رفت و درس مي‌خواند و در شب با خداي خويش خلوتي خوش در سنگر داشت. همسنگرش مي‌گويد:2 «در روزهاي آخر، چنان چهره‌اش نوراني شده بود و چنان در ياد خدا غرق بود كه ديگر به اطرافيان توجهي نداشت.»
وي كه همه مقدمات حضور را مهيا كرده بود، «عمليات كربلاي 8» را بهانه كرد و با گامي استوار و دلي بيقرار به جنگ دشمن رفت و در آن وادي، آن‌قدر نگاهش در پي معشوق بود كه چون تير به سرش اصابت كرد، لبخند زد و تا بر دوست پركشيد.

پاسخ دهید

ادرس ایمیل شما کاربر گرامی منتشر نخواهد شد.قسمت های ضروری و مورد نیاز علامت گذاری شده اند *

بیست − هشت =

متا سفانه قابل کپی نیست!