بستن

شهید رضا ابراهیم پور

وصیتنامه شهید:

«وَ لا تَحْسَبَنَّ اْلَذِينَ قُتِلُواْ فِي سَبِيلِ اْللَّهِ اَمْواتَاً بَلْ اَحْياءٌ عِندَ رَبِّهِمْ يُرزَقُونَ.»

و نپنداريد كه شهيدان راه خدا مردهاند بلكه زنده ي حيات ابدي شدند و در نزد خداوند متنعّم خواهند بود.
به نام آن خدايي كه زمين و زمان را آفريد، به نام خدايي كه جهان و مكان [را] آفريد و به نام آن خدايي كه انسان را آفريد و در او از روح خود دميد و او را مختار كرد كه راه هدايت و سعادت را، يا راه مذلّت و گمراهي را برگزيند. آري، آن خدايي كه شهادت را براي بندگان مخلص خود قرار داد تا بتوانند مشكلات و سختي ها را تحمّل و به سوي خالق پرواز كنند. خدايا، من به جبهه آمده ام نه براي ريا و مقام و خودنمايي، بلكه آمده ام تا از اسلام و دين دفاع كنم و آنقدر بجنگم كه اگر تو مرا بخواهي و از دست من راضي شوي مرا به سوي خودت ببري كه خود مي فرمايي: «اِرْجِعِي إِلَي رَبِّكِ رَاضِيَهً مَّرْضِيَّهً».
بار خدايا تا مرا نيامرزي از اين دنيا مبر و اگر شهيد شدم وصيت من به ملّت شهيد پرور اين است كه نگذارند منافـق ها، اينهايي كه در بعضي از كارها و امور نفوذ مي كنند و قصد خيانت به انقلاب و خون مقدّس شهدا را دارند كار خود را انجام دهند و نگذارند كه مردم روستاها كه زحمت مي كشند دلسرد شوند و نسبت به انقلاب و امام بزرگوار و مسؤولين مملكـت بدبين شوند. خدايا تمام كساني كه اين كارها را مي كنند نابودشان بفرما.
وصيت ديگر من به ورزشكاران اين است: برادران من اگر ورزش مي كنيد و ورزشكار هستيد قهرماني باشيد باخضوع وخشوع، قهرماني باشيد بر عليه نفس خويش، ورزشكاري كه فكر و ذهنش با خدا باشد، هميشه پيروز است.
وصيت ديگرم به كارمندان محترم ادارات است مخصوصاً معلّمان بزرگوار كه به اين دانش آموزان، به اين نهال هاي انقلاب، اين اميدهاي آينده كمك كنند و حداكثر توان خود را به كار گيرند تا براي آنان بتوانند خدمتي انجام دهند. در آخر چند كلمه اي با پدر و مادرم و برادران ديني دارم: پدرم از اينكه با شما خداحافظي نكردم مرا حلال كنيد … مرا حلال كنيد از برادران و خواهرانم مي خواهم كه مرا حلال كنند از دوستان و آشنايان و آنهايي كه با من در رابطه بودند، اگر از من بدي و ناراحتي ديده اند مرا حلال كنند خصوصاً از دوستان خوبم حلال بودي مي طلبم.
در خا تمه از خداي بزرگ مي خواهم كه نگذارد در روز محشر در برابر حسين(ع) شرمنده باشم، بار خدايا، از تو مي خواهم كه هرگاه مصلحت باشد مرگم را شهادت در راه خودت قرار ده با بدني پاره پاره، تا در روز محشر در مقابل سيدالشهدا (ع) سرافراز باشم، بار خدايا گناهان ما را ببخش و تا نيامرزي از اين دنيا نبر، معشوقا، مولاي من شهادت در راهت نصيب ما بفرما.
پادگان ابوذر، قصر شيرين
رضا ابراهيم پور۱۳۶۳/۱۱/۲۵

زندگی نامه :

چه زود بال هجرت گشودند كبوتران شهر ما؛ آنها كه پرواز را بهانه كردند و عشق را دليل راه؛ و «رضا» كبوتري بود از ديار ما كه غريبانه رفت…
چون ديده به هستي گشود در گوشش نداي «اللّه اكبر» طنين‌انداز شد و به نشانه‌ي مسلماني، پذيراي عشق. آن بسيجي كوچكسال، بزرگمردي بود خستگي ناپذير؛ كه سختيها را پذيرفت و با آنها زيست. آن هنگام كه قدم به مدرسه نهاد زندگي‌اش جاني تازه يافت. روزهاي زيادي مشتاقانه چشم به استاد دوخت، تا خود استادي شد اهل علم و ادب. به كتابهاي شهيد دستغيب و شهيد مطهري علاقه‌ي زيادي داشت و آنها را مطالعه مي‌كرد.
در به ثمر رساندن انقلاب اسلامي تلاشي چشمگير داشت و در تمام راهپيماييهاي ضد رژيم شركت مي‌نمود. به فرمان حضرت امام گوش فرا مي‌داد و فرامين آن پير فرزانه را سرلوحه‌ي كار خود قرار داده بود. نسبت به پدر و مادرش بسيار مهربان بود، و هرگز صداي خود را بر آنان بلند نكرد. به ورزش كاراته علاقه داشت و هميشه مي‌گفت: «عقل سالم در بدن سالم است.» از اظهار نظر و قضاوت
نادرست، نسبت به ديگران خودداري مي‌كرد. در انتخاب دوست، كمال
دقت و توجه را داشت و سعي مي‌كرد دوستان خود را از پايگاه بسيج يا مساجد انتخاب كند. «رضا» به كمك دوستانش كلاسهاي قرآن و آموزش نماز تشكيل داده بود و در راه‌اندازي كتابخانه‌ي مسجد محل (يزديان) سهم بسزايي داشت.
جواني بود غيرتمند و متعصب و چون جنگ عراق عليه ايران آغاز شد، بي‌صبرانه لباس دفاع پوشيد و سر از پا نشناخته، همگام با بسيجيان مخلص، رهسپار جبهه گشت. روزهاي زيادي در جبهه كنار ياران همراه ماند. او زندگي بدون جبهه برايش معنا نداشت و حتي آن را مقدّم‌تر از شغل معلّمي مي‌دانست. پيكر نوراني آن بسيجي مخلص، بارها آماج تير و تركش دشمن قرار گرفت و او با كتمان مجروحيت خود، به همرزمان خود روحيه مي‌بخشيد. خانواده پس از شهادت، از دوستانش شنيدند كه «رضا» چند بار مجروح شده است.
آخرين بار هنگام رفتن، حالتش تماشايي بود؛ به تمام اقوام سركشي كرد و اگر به كسي دسترسي نداشت پيغام مي‌داد. چندين مرتبه تا در خانه رفت و برگشت و خداحافظي كرد، پدر و مادر را سخت در آغوش كشيد و عاشقانه‌ترين نگاهش را هديه به چشمان غرق در اشك آنان نمود. به سمت كربلاي ايران حركت كرد و دل كربلايي‌اش را با آن ديار پيوند زد و به رسم وفا، ده سال پيكر مطهرش روي خاكهاي جبهه، به يادگار ماند تا به ديگران نشان دهد عاشقي با او چه كرد! ؟ .

1 thought on “شهید رضا ابراهیم پور

  1. عااااااااااااااااااااااااشششقققققققققققققتتتتتتتتمممم دددددددااااااااااااایییییییی ررررررررضضضااااااا
    عاشقتم دایی رضا

پاسخ دهید

ادرس ایمیل شما کاربر گرامی منتشر نخواهد شد.قسمت های ضروری و مورد نیاز علامت گذاری شده اند *

16 − یک =

متا سفانه قابل کپی نیست!