بستن

شهید حمیدرضا (هاشم) مظلوم زاده

خدايا كمكم كن كه عقب افتاده ام، آنهايي كه به عهد خود وفا كردند و شهيد شدند، حسين باروتي، جواد كاظم زاده، فرهاد راكب، حسن اجرا، جواد قرائت، ضياالدين ميرفياض، محمود تقوا، نادعلي غلامي، عباس كلاهي، حسن قرائت، اصغر قوس، محمّدحاجي باقري، حسن فقيهي و عدهاي ديگر از دوستان بوده اند و كسي كه به انتظار شهادت مقاومت مي كند (هاشم) حميد است.
به نام خدا پاسـدار حرمت خون شهيدان. اي آن كساني كـه ايمان آورديـد آيا شما را دلالت كنم بر تجارتي كه شما را از عذاب دردناك برهاند؟ به خدا و رسول او ايمان آوريد و با مال و جان در راه خدا جهاد كنيد كه اين كار براي شما از هرتجارتي، سودمندتر است اگر بدانيد. (سوره صف آيات ۱۰و ۱۱)
«اِلهْي وَ رَبْيْ وَ مُولايْ مِن ليْ غَيرُكْ.» خداوندا تو خودت شاهدي كه من فقط براي رضاي تو و پاسداري از حرمت خون شهيدان كه براي آزادي و حفظ قرآن و اسلام جان را فدا كردند به جبهه مي آيم.
پدر و مادر، برادر و خواهر و دوستان عزيزم، كه از جانم عزيزتر است را ترك كردم و همه براي رضاي تو و به خاطر تو بوده است؛ زيرا عشق به تو مهمّتر از دوري آنان است، پس خدايا كمكم كن كه از دوستانم عقب افتاده ام.
پدر و مادرم خوشا به سعادت شما كه چنين فرزندي را در دامان پرمهر خود پرورش داديد و در عين محروميت كامل، با شيرهي جان مرا پرورش داديد، من حتّي نتوانستم گوشهاي از محبّتها و خدمات بي پايان شما را جبران كنم، نمي دانم آيا فرزند خوبي براي شما بودهام يا نه؟ به هرحال، اگر مرا نديديد حلالم كنيد و برايم دعا كـنيد. به خداي محمد(ص) قسم شرمندهي زحمات شما هستم من در اين مكان مقدّس فقط مي توانم برايتان دعا كنم كه خدا هر آرزوي قلبي كه داريد اجابت كند، شما را به خداي علي(ع) قسم مي دهم زياد نگران من نباشيد و بدانيد كه اگر شهيد شدم به آرزوي نهايي رسيدهام كه همان مايهي سعادت و سرافرازي براي شما و دوستان و جامعه و اسلام است. مطمئن هستم كه شما از خدا مي خواستيد فرزندانتان باعث سرافرازي و سعادت شما باشند، چه سعادتي بالاتر از سرباز امام زمان(عج) بودن و در راه خدا شهيد شدن. پدر و مادر عزيزم، بدانيد كه شما فرزندي را از دست نداده ايد بلكه او زنده شده، آنهم زندهاي جاويد.
در رفتن جان از بدن گويند هر نوعي سخن
من خود به چشم خويشتن ديدم كه جانم مي رود
از دوستان و بچه هاي مسجد گلدي ميخواهم كه مرا حلال كنند و مرا ببخشند. هر كس طلبي دارد از منزلمان بگيرد.

                                                                                                                                        والسلام 
                                                                                                                             (هاشم) حميد مظلوم زاده

زندگی نامه :

در حرير لاله‌ها، قصّه‌ي پردرد عشق حك شده است، قصّه‌ي كساني چون «حميد»، كه يك عمر از فراق يار سوختند.
در يكي از روزهاي پر اضطراب، صداي گريه‌ي نوزادي، خانه را در شادي فرو برد و «حميد» به هستي پيوست. به گوشش اذان عشق خواندند و او به رسم مسلماني، عهده‌دار امانت الهي گرديد. از همان دوران كودكي قرآن را ياد گرفت و آن را زياد تلاوت مي‌نمود. اخلاقي نيك و پسنديده داشت و كرداري سرشار از ادب و متانت. در مدرسه پسري فعّال و پر جنب و جوش بود. علاوه بر كارهاي بيرون، در خانه نيز به مادرش كمك مي‌كرد و او را ياري مي‌داد.
در اوايل انقلاب، او نيز چون ديگر نوجوانان شهر، با مردان همراه شد و به تظاهرات مي‌رفت. شعار سرمي‌داد و نفرت خود را نسبت به حكومت طاغوت اعلام مي‌كرد. هرگز از پا ننشست تا انقلاب به پيروزي رسيد. «حميد» پس از مدتي، تحصيل را رها كرد و به شغل آزاد (نقاشي) روي آورد. كار كرد و منّت نكشيد؛ او كه آزاد مردي بود پر تلاش. اخلاق و رفتارش از او انساني ساخته بود كامل و نمونه. جواني شجاع

و مؤمن بود. نماز را اوّل وقت مي‌خواند و در اكثر برنامه‌هاي اجتماعي شركت داشت.
با شروع جنگ تحميلي، «حميد» با ديدن مردان مرد، كه همه به سوي جبهه مي‌شتافتند، دلش هواي آنجا كرد. سر به فرمان امام خميني(ره) نهاد و به سوي بسيج حركت كرد. مدّت‌هاي زيادي در جبهه بود و حماسه‌ها آفريد. در تدارك رزمندگان، بسيار فعّال و كوشا بود. هميشه به ياد دوستان شهيدش بود. هرگاه به مرخصي مي‌آمد طاقت ماندن نداشت و خيلي زود رهسپار جبهه مي‌گشت.
آخرين باري كه مي‌رفت، سرباز وظيفه بود. بارها گفته بود: «كسي كه به انتظار شهادت، مقاومت مي‌كند، حميد است.» در شب‌هاي حمله، او يكي از نيروهاي پيشقدم و خطّ‌شكن بود كه رشادت‌هاي بسياري از خود به جاي مي‌گذاشت. همرزم آن لاله‌وش مي‌گويد1: «هنگام عمليات، در ارتفاع سرگت كه مركز فرماندهي دشمن بود، من و حميد در پشت سنگي كمين كرديم. در حالي كه با دشمن درگير بوديم. حميد سرش را از پشت سنگ بلند كرد. در همين موقع تيري به پيشانيش نشست. دست را براي پيشانيش برد اما ديگر فرصت نكرد و چشم بر هم گذاشت.»

پاسخ دهید

ادرس ایمیل شما کاربر گرامی منتشر نخواهد شد.قسمت های ضروری و مورد نیاز علامت گذاری شده اند *

8 + 16 =

متا سفانه قابل کپی نیست!