بستن

شهید جواد رضایی نژاد فرد

«وَ لا تَحْسَبَنَّ اْلَذِينَ قُتِلُواْ فِي سَبِيلِ اْللَّهِ اَمْواتَاً بَلْ اَحْياءٌ عِندَ رَبِّهِمْ يُرزَقُونَ.»
گمان نبريد كساني كه در راه خدا كشته مي شوند مردگانند، بلكه زنده اند و در پيش خدا روزي مي خورند.
پس از سلام و درود بر رهبر كبير انقلاب اسلامي و همچنين درود و سلام بر شهيداني كه جان خود را در راه خداي خويش فدا كرده اند و سلام و درود بر مجروحين و معلولين و اسيران انقلاب اسلامي كه قطعه و يا عضوي از بدن خود را در راه معبود و معشوق خويش فدا كرده اند سخنانم را آغاز مي كنم.
پدر و مادر و برادران و خواهرانم، وقتي كه با فشنگ كلاشنيكف قلبم را سوراخ كردند، وقتي كه تركش خمپاره مغزم را متلاشي كرد، وقتي كه قطعه، قطعه ي گوشت بدنم را از زير شني تانك بيرون آوردند، اصلا ناراحت نباشيد زيرا من راهم را انتخاب كرده ام و آنرا به پايان رسانيدم، البته با خوبي؛ به اين خاطر مي گويم كه ناراحت نباشيد كه فردا در روز قيامت در جلوي زينب كه شهادت ۷۲ شهيد را تحمّل نمود شرمنده خواهيم بود.
پدران و مادران، مبادا از رفتن فرزندانتان به جبهه جلوگيري كنيد كه اماممان رفتن به جبهه را واجب كفايي كرده است. اي جوانان مبادا در رختخواب ذلّت بميريد كه حسين(ع) در ميدان نبرد شهيد شد.
اي مردم ايران به خاطر خدا و اسلام كوشش كنيد و وحدت كلمه را حفظ كنيد تا پيروز شويد؛ اگـر اختلاف ميان شما پيدا شود و خداي ناكـرده اوج گـيرد نهضت به شكست مي انجامد دعوت شما تبديل به ذلّت مي شود و مواظب باشيد در ميان صف هاي مستحكم شما، گروهك ها شكاف و نفاق ايجاد نكنند كه عملي فرعوني و شيطاني است، زيرا منافقان دشمن خود را يعني اسلام را شناختهاند و در صدد نابودي اسلام هستند، كه اين خود فكري پوچ و غلط است.
اي مردم تا مي توانيد از روحانيت پيرو خط امام و متعهّد و آگاه كه مي توانند به اسلام ياري كنند پشتيباني و دفاع كنيد.
پدر و مادر و خواهر و برادرانم: گمان نكنيد كه از بين شما رفته ام، در نماز جمعه و در دعاها در كنار خودتان جايگاهي هم براي من بگذاريد تا يقين پيدا كنيد كه حاضرم و شاهدم و اين فكر در بين شما خطور نكند كه وجودِ جسم بي ارزشم در شما، ايجاد محبّت كرده اين روحم و اين امتصالم به خدا و اعتقادم به اسلام آن محبت الهي را در دل شما برپا كرد.
سپاس و ستايش خدايي را مي كنم كه مرا به صراط مسستقيم هدايت كرد و نور خدا بر قلبمان بر افروخت و توفيق جهاد و فدا كردن مال و جان در راه مقدسش را نصيبم كرد. چنانكه بتوانم در خلوص نيّت و قوّت قلب و عزمي جزم در راهي كه عاشقانش به رفتني بي انتها آنرا مي پيمايند، قدم بردارم و با مخلصان و، متقيّان و راهيان كوي شهادت در راه خدا همراه كردم و صداماتش را چنان بپيمايم كه شايسته است.
پروردگارا، مشتاقان و عاشقان لقايت را بنگر كه چگونه[علاقه] به ديدار تو دارند و در راه حراست از دينت جانفشاني مي كنند. جسم و جان من آنچنان ارزشي را ندارد كه براي رضايت، آن را فدا كنم دوست دارم كه وقتي در راه خدا كشته شدم از دهان پدر و مادر و خانواده ام اين آيه ي شريفه را بشنوم«اَللَّهُمَ تَقَبَّل مِنَّا هَذَا القُـربَانِي» خدايا بپذيـر كشتـه ما را.
خدايا، خدايا، تا انقلاب مهـدي، حتّي كـنار مهدي، خميني را نگهدار، رزمندگان اسلام نصرت عطا بفرما، جمهوري اسلامي به دست مهدي بسپار، معلولين و مجروحين شفـا عنايت فرما.
والسلام عليكم و رحمه الله و بركاته
جواد رضايي نژاد فرد ۶۲/۷/۷


«پدر و مادرم، وقتي فشنگ قلبم را سوراخ كرد و تركش خمپاره مغزم را متلاشي نمود ناراحت نباشيد. يقين پيدا كنيد كه من در كنار شما حاضر و شاهدم.»
اين حرفِ دل «جواد» است كه به پدر و مادرش قول مي‌دهد هرگز آنها را فراموش نكند. هماني كه از كودكي متانتي خاص در چشمانش موج مي‌زد.
وي دوازده ساله بود كه به عضويت بسيج درآمد و دل در گرو يك هدف عالي نهاد. چنان به بسيج دل خوش كرده بود كه هنوز ردّپاي او در مسير خانه تا بسيج باقيست. در عين حالي كه راهش تا بسيج دور بود اما بيشتر اوقات را در آنجا سپري مي‌نمود.
تا سال سوم راهنمايي ادامه تحصيل داد و پس از آن راهي سرزمين جنگ زده و تفتيده‌ي جنوب گرديد.
گرچه سنش كم بود اما والدين با رفتن او مخالفت نكردند؛ شايد آنها هم رازي را كه در اعماق چشم «جواد» نهفته بود، خوانده بودند.
وقتي كه همپاي نسيم عازم سفر شد، مادر او را تنگ به آغوش كشيد و بلورهاي اشك را بدرقه‌ي راهش نمود و او را به خدا سپرد.

او كه سينه سپركرده بود تا در كوههاي سفيد پوش كردستان، در برابر دشمنان اسلام مقاومت كند با ممانعت مسؤولين روبرو شد. ولي آن قدر اصرار ورزيد و خواهش نمود تا رضايت آنها را جلب كرد، آن‌گاه چون غزالي گريز پا خود را در آغوش كوههاي غرب افكند. در «عمليات خيبر» شركت نمود و شجاعانه جنگيد و آخرين جرعه‌ي جام هستي‌اش را نيز فداي دوست كرد تا عشق پاكش را به اثبات برساند.
پس از شهادت اوبرادر ديگرش (شهيد قاسم رضايي‌نژادفرد) اسلحه‌ي خونين او را برداشت و بر دوش نهاد، ادامه دهنده‌ي راه زيباي برادر شد تا از قافله‌ي شهادت عقب نماند.

پاسخ دهید

ادرس ایمیل شما کاربر گرامی منتشر نخواهد شد.قسمت های ضروری و مورد نیاز علامت گذاری شده اند *

شانزده + پانزده =

متا سفانه قابل کپی نیست!