بستن

شهیدعلی اصغر نگارنده

«اِناِللهْ وَ اِنْااِليهِ راجِعونْ»
به درستي كه همه از او هستيم و بازگشت همه به سوي اوست.
سپاس خداي را كه در زمان[مردي] از تبار هابيليان و دودمان حسين(ع) زندگي كردم و از رهنمودهايش شهادت يافتم. اگر دنيا ما را محاصره ي اقتصادي كند فرزند رمضانيم و پيشوايمان علي(ع) و اگر ما را محاصره ي نظامي كند فرزند محرّميم و پيشوايمان حسين(ع). اولاً به تمام روحانيت اسلام به رهبري امام زمان عجل الله تعالي فرجه و زعيم عاليقدر، خميني عزيز و دوستانش، سپاه پاسداران اسلام، سلام مي رسانم.
دوستان عزيزم: غير از اسلام راه ديگري را انتخاب نكنيد، فقط به كتاب قرآن چنگ بزنيد و پس از ياد گرفتن قرآن اعمال خود را با قرآن مطابقت دهيد و فقط در اين صورت است كه رستگار خواهيد شد.« وَ مَن يَبتَغِ غَيرَ الاِسلاَمِ دِيناً فَلَن يُقبَلَ مِنهُ وَ هُوَ فِي الَاخِرَهِ مِنَ الخَاسِريِنَ» اگر كسي غير اسلام روشي را انتخاب كند از او پذيرفته نخواهد شد و او در آخرت از زيانكارن است. ان شاءالله.
من تا چند صباحي ديگر به ميهماني حسين(ع) خواهم رفت و سلام شما را به رهبر انقلاب كربلا حسين(ع) خواهم رسانيد و شما اي درياي بيكران مسلمانان از هيچ كس به جز خدا هراسي نداشته باشيد كه پشتيبان شما خداست. پشتيبان شما امام زمان(عج) مي باشد.
اميدوار باشيد به نام او كـه همه چيز از اوست و به نام او كه زندگي در جهت اوست و به نام او كه زنده به اويم و به نام او كه زندگيم به خاطر اوست بودنم از اوست، رفتنم از اوست، يادم اوست، جانم اوست، معشوقم اوست، معبودم اوست، مقصودم اوست، مرادم اوست، اميدم اوست، احساسش مي كنم، با قلبم با ذرّه ذرّه ي وجودم، با تمام سلول هايم، احساسش مي كنم اما بيانش نتوانم كرد. اي همه چيز به يادت هستم به يادم باش كه بي تو هيچ و پوچ خواهم بود. از تمام برادران عزيز التماس دعا دارم و تقاضا دارم كه اين وصيتنامه را در مسجد بخوانند.
پروردگارا، اي تو كه بنده ي ضعيف خويش را در پناه قدرت علياي خود از حوادث پناه مي دهي، تو كه وحشت و هراس را به آرامش و ايمني تبديل مي فرمايي، من اكنون موجودي گناهكارم و ياري جز تو ندارم مرا طاقت غضب تو نباشد و كسي كه از من پشتيباني كند جز تو نيست، همي دانم كه به زودي به سوي تو باز خواهم گشت و از لقاي تو هراس همي دارم و كسي را نشناسم كه هيجان هراس را در ضميرم آرام سازد جز ذات اقدس والاي تو و كسي را نشناسم كه آرام بخش خاطر من باشد. تو مرا مي ترساني، آه، كيست كه ايمنم سازد! تو تنهايم كرده اي، كو دستي كه در تنهايي من، به فريادم رسد. تو ضعيفم كرده اي، كو آن دست توانا كه تقويتم كند، تنها تويي كه مي تواني ايمنم بداري كه مي تواني در تنهايي يار من باشي، تويي كه توانايي و با روزگار ضعف من مي تواني از من دستگيري كني، تو پروردگار دانا و تواناي مني و من بنده ي نادان و ناتوان تو مي باشم، تو غالب و چيرهاي و من مغلوب و محكوم، زمام امور به دست توست و رشته ي فكرها و انديشه ها را اراده ي عاليه تو بجنباند، به سوي تو فرار كنيم و به تو پناه آوريم.
بر پيروان مقدّس محمد(ص) و آل او رحمت فرست و به درگاه خويش پناهم ده و آرزوي مرا برآور، اي پروردگار بزرگ در پناه تو به وجـود آمده ام و تا روزي كه چـشم در اين جـهان به جهان ديگر مي گشاييم باز هم به كمك تو و ياري تو و حول و قوه تو چشم التجا و التماس گشوده داريم، پروردگارا،دست ما گير تا برخيزيم و پشتيبان ما باش تا به سوي صلاح خويش بشتابيم و ما را پناه ده زيرا جز تو پناهي نداريم، در آن لحظه كه چشم دل ما به غير تو خواهد بنگرد و از جهت محبّت تو انحراف گيرد كورش كن تا جز تو كسي را نبيـند و جز جمال و جلال تو به چشم اندازي ديگـر نگـاه تماشا نيفكـند. ما آن دست و پا را نخواهيم كه به معصيت تو بجـنبد و آن جان و دل را نپسنديم كه جز به عشق جانان زنده باشند.
علي اصغر نگارنده

زندگی نامه :

امروز نمايشي است از مرغان مهاجر، هزاران مرغي كه به يكباره پر گشودند و ديگر برنگشتند. به كجا شدند، چنين شتابان؟! …
«علي اصغر» نيز مرغ مهاجري بود كه شتابان از مرز زمان گذشت؛ كسي كه در كودكي، جام وجودش لبريز از مهر بود و محبّت و بسيار زيرك و هوشيار.
نوجواني را در مسجد و در مجالس مذهبي سپري مي‌كرد و از گناه كردن پرهيز داشت. با شب و خلوت آن، انسي ديرينه داشت و سجده‌اش، آفرينش زيباترين لحظه‌هايي بود كه معشوق مي‌طلبيد. هنرمند بود و با خط خوش بر دل كاغذ، سخن بزرگان را مي‌نگاشت.
او قبل از انقلاب اسلامي ازدواج كرد. در اوايل انقلاب نيز نقش بسزايي در پيروزي ايفا نمود. در نخستين روزهاي پيروزي به عضويت سپاه پاسداران درآمد و قامتش به لباس سبز پاسداري آراسته گشت. مأموريتهايي كه به او واگذار مي‌شد با انگيزه و اخلاص كامل به انجام مي‌رساند و هرگز خم به ابرو نمي‌آورد. مدتي هم سعادت يارش گشت و در جماران، محافظ آن پير فرزانه بود.
با شروع جنگ به نداي رهبر پاسخ گفت و قدم در راهي گذاشت كه خاكش بوي عشق مي‌داد و عاطفه.
در عمليات‌هاي« طريق‌القدس، فتح‌المبين و بيت‌المقدس» شركت نمود و چون شيري دلاور به مبارزه پرداخت و در اين پيروزي سهيم گشت. در سنگر هم بيكار نمي‌نشست و به دوستانش قرآن مي‌آموخت به راستي كه او عاري از تكبّر و خودبيني بود.
هنگامه‌ي نبرد بود و او كه وجودش در عطش آب معرفت مي‌سوخت با ديگر ياران، خود را مهيّاي سفر كرد. در برابر دشمن از هيچ نهراسيد و آن گاه كه عطشناك‌تر از هميشه بود از پي آب، به «عمليات محرّم» رسيد و پس از رزمي جانانه در درياي بيكران عشق غرق گرديد و سيرآب شد.

پاسخ دهید

ادرس ایمیل شما کاربر گرامی منتشر نخواهد شد.قسمت های ضروری و مورد نیاز علامت گذاری شده اند *

یازده − هفت =

متا سفانه قابل کپی نیست!